مرور دسته

داستان امدادی

انقلاب – قسمت ششم

دو واژه نیما و خیانت خیلی از هم دور بودند، همان اندازه که دنیای نیما از بچه‌های معمولی شهرستانی. در واقع نیما آدم…

انقلاب – قسمت پنجم

«صدا میاد» با ضربه مجید به میکروفون همهمه حاضران خاموش شد. مجید پس از درنگ کوتاهی حرف‌هایش را آغاز کرد : «به نام…

انقلاب – قسمت چهارم

نیما و محسن پشت در ایستاده بودند. صدایشان را می‌شنیدم: «باید یه جوری دانشجوها رو قانع کنیم...» وقتی در را باز کردم،…

انقلاب – قسمت سوم

مجید که قبل از انقلاب هم حرکت‌‌‌هایی علیه رژیم کرده بود، استاد کار تشکیلاتی بود. یک پسرک قدکوتاه ولی فرز و تیز با…

انقلاب – قسمت دوم

عده‌ای که سهم نان‌شان چند لقمه‌ای کاهش پیدا کرده، از فرط سوزش مدام در بوق و کرنا می‌کنند که دانشگاه بی صاحب شده،…

انقلاب – قسمت اول

«تا کی بگذاریم برای ما تصمیم بگیرند؟! از امروز این ماییم که تعیین می‌کنیم کدوم استاد باید بمونه، کدوم استاد باید…