در گریز از سیاه‌چاله‌های تاریخ

نوشتن از برخی از تکه‌های تاریخ، به اندازه زیستن در آنها تاریک و نفس‌گیر است. نوشتن از این تکه‌ها، مواجه‌کردن کلمات است با رنج و قساوتی سیاه‌چاله‌وار که صدها و هزاران و میلیون‌ها انسان را به ژرفای مرگ یا خیانت و کشتن کشیده است و جز نقطه‌ای سیاه و مبهم در خاطره دیگرانی که مانده‌اند، باقی نگذاشته است. این مواجهه، نویسنده‌ای را می‌طلبد که شجاعانه از این ژرفای ناامیدی و وحشت در تاریخ خود، بِرَهد و از آن نه در ذهن بلکه بر روی کاغذ سخن بگوید: «می‌دانی در بازداشتگاه چه اتفاقی افتاده است؟ در وستهوفن؟ فرانس در دیدگان روشن و تقریبا متبلور تیله‌چوبی همان نقاط کوچک و درخشنده‌ای را دید که در انتظار آ‌نها بود. این نقاط حاکی از آن بودند که در ژرف‌ترین نقطه‌ی ضمیر انسان شعله‌ای می‌سوزد…»

آنا زاگرس در دو رمان خود از دوران هیتلر در آلمان می‌نویسد؛ دوران دستگیری‌ها و اعدام‌ها و سکوت. «هفتمین صلیب» و «مرده‌ها جوان می‌مانند» روایت روزهایی هستند که مردم آلمان از وحشت افکارشان نیز بر خود می‌لرزیدند؛ اما در ورای این لرزش، افکار امتداد می‌یافتند و در ورای اعدام‌ها، مرده‌ها جوان می‌ماندند: «فاهرنبرگ برای نخستین بار احساس کرد که در تعقیب یک فرد واحد نیست؛ فردی که سیمایش را می‌شناخت و نیرویش تمام‎شدنی بود. بلکه با قدرتی نامریی و محاسبه‌ناپذیر سرو‌کار دارد.»

شاید بپسندید مطالب بیشتر از نویسنده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.