هویت‌های جعلی پشت مرز جا می‌مانند

چمدان مهاجر جا ندارد

چند روز پیش انیمیشنی دیدم با نام «اضافه‌بار» که آدمی را در فرودگاه نشان می‌داد که پدر و مادر، بهترین دوستش، مکان‌هایی که دوست دارد، دین و مذهبش، زبان مادری و شوخ‌طبعی‌اش را که به آن گره خورده، گذاشته بود داخل چمدان تا با خودش بیاورد. هرکدام از اینها، سال‌ها خاطره هستند و وزن زیادی دارند. او هم اضافه‌بار داشت و باید چمدانش را سبک می‌کرد. جا گذاشتن هرکدام و دانه به دانه این موارد دردآور است و رها کردن‌شان سخت. نمی‌توانی وطنت راهمچون بنفشه‌ها با خودت بیاوری. همه وطن و هویتت در چمدان جا نمی‌شود.

اما محدودیت چمدان و این سبک کردن بار مزیت‌هایی هم دارد؛ مهاجرت که می‌کنی، باید بخشی‌هایی از هویتت را که درک آنها وابسته به ایران است، پشت مرز هوایی امام‌خمینی چال کنی، اما هویتی‌هایی که به این همین راحتی از دست بروند و با یک جابه‌جایی ساده از بین بروند و بی‌معنا شوند، هویت‌هایی جعلی و ساختگی هستند، نه اصیل و واقعی؛ خودِ تو نیستند، حتی قسمتی از تو هم نیستند، بلکه توهمی هستند که برای خودمان ایجاد کرده‌ایم.

بخش بزرگی از این هویت‌های جعلی را، برچسب‌هایی تشکیل می‌دهد که در فرهنگ و جامعه‌ تعریف کرده‌ایم و برایمان بدیهی به شمار می‌رود؛ برچسب‌هایی که بعضی از آنها با درس خواندن و کار کردن به دست می‌آید، بعضی‌هایشان با ثروت و بعضی‌هایشان با محل تولد. ما این برچسب‌ها را هر روز به سینه می‌زنیم و این‌طرف و آن‌طرف به دوش می‌کشیم، چون باور داریم بخش مهمی از هویت ما را تشکیل می‌دهد، اما چمدان یک مهاجر، جایی برای این برچسب‌ها ندارد.

عبور کردن از سد کنکور منشأ یکی از این هویت‌های جعلی‌ست؛ بعد از کنکور، عدد رتبه و نام دانشگاه و اخیرا عنوان رشته می‌شود بخشی از هویتی که برای خودمان ساخته‌ایم، شریفی و تهرانی بودن، دانشجوی پزشکی و رتبه دو رقمی برچسبی می‌شود پرزرق‌وبرق روی سینه‌مان. این برچسب‌ها اعتباری‌ دارند که ۸۰ میلیون ایرانی آن را به خوبی می‌فهمند. دانشگاه آزاد اما آن سر طیف است؛ بچه‌هایی که احساس طردشدگی دارند، چون روی مدال روی سینه‌شان نوشته دانشگاه آزاد. مهاجرت که می‌کنی، نه کسی شریف را می‌شناسد و نه دانشگاه آزاد اسلامی واحد علی‌آبادِ غرب را. نه کنکور را می‌فهمند و نه اعتبار رتبه را، اسم سمپاد و سمپادی را هم که اصلا نشنیده‌اند.

القاب و عنوان‌ها بخش دیگری از هویت جعلی ماست که هر روز آنها را به دوش می‌کشیم. اما اینجا یکدیگر را در محیط آکادمیک به اسم کوچک صدا می‌زنند، نه با عنوان آخرین مدرک تحصیلی. استاد من یک انسان است؛ سخت‌گیر، کمی بداخلاق، مهربان و پشتیبان، باسواد، معمولا هم با تأخیر و چند دقیقه دیر می‌رسد. ویله (Ville) آدمی‌ست با این خصوصیات و اینها هویت واقعی اوست. دکتر شریعتی اگر اینجا بود خوب می‌فهمید که ویله، ویله است. البته که احتمالا اول به من تذکر می‌داد که علی هستم، نه دکتر شریعتی!

اما اگر کسی حتی سهوا ما را دکتر صدا نزند، گویی به هویت‌مان حمله کرده است. مدرک تحصیلی برای کسی هویت نمی‌آورد، اما اصرار داریم تا یکدیگر را دکتر و مهندس خطاب کنیم، حتی از همان ترم‌های اول دانشگاه؛ حتی برای مدرکی که هنوز نگرفته‌ایم!

شرکتی که در آن کار می‌کنیم هم بخشی از هویت ما شده، گوگل یا کافه‌بازارش مهم نیست، مهم شناخته‌شده بودن آن است. دوستی داشتم که در ایران مدیرعامل یک شرکت نیمه‌خصوصی مهم بود. کارهای بزرگ و تأثیرگذاری هم در کشور کرده بودند. در ایران برای خودش یَلی بود، اما بعد از مهاجرت، چون اسم آن شرکت ایرانی را کسی نشنیده بود، انگار که بخشی از هویتش را دزدیده بودند.

ولی خب هرچه باشد، ما شغل‌مان هستیم دیگر، نه؟ معلوم است که نه! شغل ما، فقط یک ابزار امرار معاش در این دنیاست. ما شغل‌مان نیستیم. شغل ما نهایتا با بنایی و کشاورزی تفاوت زیادی ندارد؛ من برنامه می‌سازم و بنا ساختمان، من کد را می‌کارم و پرورش می‌دهم و کشاورز دانه گیاه‌ را. پرستیژ شغلی بخشی از هویتِ جعلی‌ای است که برای خودمان ساخته‌ایم.

کشور و شهری که در آن به دنیا آمده‌ایم و زندگی کرده‌ایم، هم بخشی از هویت جعلی ماست. دوستی داشتم که اصفهانی بود و به‌خاطر تمام حرف‌هایی که همه شنیده‌ایم، همیشه سعی در پنهان کردن لهجه‌اش داشت. هرچند که در نهایت آن تأکیدهایش روی «ک»، اصالتش را لو می‌داد، اما اینجا کسی نمی‌داند اصفهان کجاست و اصفهانی کیست و چه خصوصیت‌هایی دارد. اینجا لهجه‌اش پیش‌‌داوری بقیه را به همراه ندارد. چه صحنه مضحکی بود وقتی داشتیم برای یکی از دوستان خارجی توضیح می‌دادیم که اصفهان، نصف جهان است! شعاری که بخشی از هویت جعلی همه اصفهانی‌‌هاست.

ما حتی هویت‌های عجیب‌تری هم ساخته‌ایم؛ تهرانی در مقابل شهرستانی، حتی در میبد یزد، شهر کوچکی که من به دنیا آمده‌ام، به روستاهایی اطراف می‌گویند شهرستانی. اینکه خانه‌ات بالای میدان ونک است یا پایین میدان ونک، حتی موبایلی که دستت می‌گیری بخشی از هویت جعلی تو شده است.

هویت‌های جعلی اینجا هم وجود دارند و محدود به جغرافیای ایران نیست. چند وقت پیش لباسی را از یک برند فرانسوی دیدم که ۱۲ هزار یورو قیمت داشت. آن لباس بعید است کارایی و یا عمر بیشتری از یک لباس ۱۲۰ یورویی داشته باشد، اما برای جامعه‌ای که آن برند خاص را می‌شناسد، پوشیدن آن لباس به معنای این است که صاحبش توان خرید چنین لباس گران‌قیمتی را دارد. آن لباس گواهی‌ست از میزان ثروت بی‌حد و اندازه‌ صاحبش؛ ثروتی که بخشی از هویت اوست. اما برای من و شمایی که برند Loro Piana را نمی‌شناسیم، آن لباس فرقی با برند «پوشاک برادران احمدی به جز کریم» ندارد.

انگار فراموش کرده‌ایم که خودمان این هویت‌های جعلی و توخالی را ساخته‌ایم و اینها فقط زمانی معنا می‌دهد که همه جامعه، آن‌ها را بشناسد. انگار حواس‌مان نیست که هویتی که یک لباس به آدم بدهد، اسمش هویت نیست، اسمش توهم است.

مهاجرت به من یاد داد که دنبال هویت‌های اصیل‌تری برای خودم بگردم؛ هویت‌هایی که مستقل از زمان و مکان، مستقل از زبان و ملیت، و مستقل از مرز و جغرافیا معنا بدهد. احساس بی‌هویتی آدم را وادار می‌کند تا هویتش را به مرز و دانشگاه و رتبه و شغل و خانواده و کلان‌شهر و موبایل و لباسِ تنش گره بزند.

توسط حسین فیروز

شاید بپسندید مطالب بیشتر از نویسنده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.