گفت‌وگو با محمدعلی اسماعیل‌زاده

فرار از قفس شهر

محمدعلی اسماعیل‌زاده، فارغ‌التحصیل سال ۱۳۸۶ رشته MBA شریف است که کارنامه پرباری از کار در صنعت و دانشگاه تا فعالیت در فضای استارت‌آپی و برگزاری دوره‌های مختلف آموزشی دارد، اما آنچه زندگی او را از دیگران متمایز می‌کند، آن است که در روزگاری که افراد زیادی به سودای پیشرفت و رسیدن به موقعیت‌های بهتر، از روستاها به شهرها و از شهرهای کوچک به تهران و دیگر شهرهای بزرگ مهاجرت می‌کنند، او سادگی و آرامش زندگی در روستا را به امکانات تهران ترجیح داده و در سال ۱۳۹۶ به همراه خانواده از تهران به روستای آهکلان شهرستان ماسال مهاجرت کرده است. در ادامه گفت‌وگویی با اسماعیل‌زاده را درباره این تصمیم و زندگی در روستا می‌خوانیم.

 

کمی از تحصیلات و فعالیت‌هایتان بگویید؟

من کارشناسی مهندسی صنایع در دانشگاه علم و صنعت خواندم، بعد از آن کارشناسی ارشد MBA را در شریف گذراندم و سپس برای دکترا به رشته مدیریت تولید و عملیات در دانشگاه شهید بهشتی رفتم. نزدیک به ۱۵ سال در زمینه تجارت و تولید فعالیت کردم و در حال حاضر در فضای استارت‌آپی کار می‌کنم. هم‌چنین سال‌هاست در حوزه تفکر سیستمی پژوهش و مطالعه دارم و دوره‌های آموزش تفکر سیستمی را برای دانش‌آموزان، معلمان، مدیران سازمان‌ها و کسانی که در سیاست‌گذاری دستی دارند، برگزار می‌کنم.

 

نکته قابل‌توجه در زندگی شما، مهاجرت از تهران به روستاست. چه شد که تصمیم به این مهاجرت گرفتید؟

ما نزدیک ۲۰ سال در تهران زندگی می‌کردیم و تا آن زمان ۶ فرزند داشتیم که همگی در تهران متولد و بزرگ شده بودند و زندگی شلوغی را برای ما به ارمغان آورده بودند. همچنین من در آن زمان مشغله‌های کاری بسیاری داشتم و بخش عمده ۲۴ ساعت شبانه‌روزم به کار و شرکت در جلسات مختلف می‌گذشت؛ هم‌زمان در گروه آموزشی و پژوهشی آسمان دانشگاه شریف که در زمینه ترویج تفکر سیستمی تلاش می‌کند هم فعالیت می‌کردم، در انجمن فارغ‌التحصیلان دانشگاه شریف نیز حضور فعال داشتم، در دفتر تألیف کتب درسی و سازمان پژوهش و برنامه‌ریزی آموزشی هم کار می‌کردم، برای مجلات رشد مطلب می‌نوشتم و صفحات مربوط به تفکر سیستمی را در مجلات مختلف اداره می‌کردم، اما این سبک از زندگی پرمشغله و شلوغ را دوست نداشتم و می‌دانستم که باید تغییری رخ دهد، تا اینکه سفری به خانه یکی از اقوام در شهر ماسال رفتیم. ارمغان این سفر برای ما آرامشی بود که آن را در فضای پراسترس و شلوغ تهران گم کرده بودیم. به این فکر کردم که چه زمانی و در پی وقوع چه اتفاقی در زندگی‌ام می‌توانم از شلوغی تهران به آرامش روستا مهاجرت کنم.

حین همین افکار به یاد یکی از سؤالاتی که در جلسات تفکر سیستمی از دیگران می‌پرسم افتادم؛ «آیا ممکن است آرزو و هدفی که قرار است در ۸۰سالگی به آن برسی، با اعمال تغییراتی در سبک زندگی‌ات، امروز محقق شود؟» مهاجرت به روستا برای من همان هدفی بود که باید بعد از ۸۰سالگی رخ می‌داد، اما آیا امکانش نبود که با برطرف کردن موانع، وقوع این اتفاق را جلو انداخت؟ واقعا چه موانعی بر سر راه مهاجرت ما از شهر به روستا وجود داشت؟

در جست‌وجوی این موانع، بیش از موانع واقعی، به موانع ذهنی برخوردم که بسیاری از آن‌ها با اعمال تمهیداتی به‌راحتی قابل‌رفع بودند. مانع اول شرایط شغلی‌ام بود؛ می‌توانستم در جلسات به‌صورت غیرحضوری شرکت کنم و یا اگر الزام به حضورم وجود دارد، چند روز در ماه را برای سفر به تهران و شرکت در جلسات در نظر بگیرم. مانع دیگر تحصیل فرزندانم بود. در ابتدا باید گفت که کیفیت آموزش در روستا نسبت به شهر الزاما پایین‌تر نیست، بلکه در موارد بسیاری حتی بالاتر است و در کنار آن اگر نقصی هم در سیستم آموزش منطقه وجود داشته باشد، می‌توان با کمک آموزش‌وپرورش منطقه به رفع آن پرداخت تا اقدام مثبتی برای کودکان روستا هم اتفاق بیفتد.

درنهایت این موضوع را با همسر و فرزندانم در میان گذاشتم و آن‌ها هم راضی بودند. سپس بعد از صحبت با اهالی منطقه و تحقیق درمورد روستا و هم‌چنین برسی وضعیت آموزش منطقه از طریق آموزش‌وپرورش، تصمیم به مهاجرت به روستا گرفتیم و در مدت ۲۸ روز از تهران به روستای آهکلان در شهرستان ماسال مهاجرت کردیم.

 

در مسیر مهاجرت به روستا، بزرگ‌ترین مانع چه بود؟

مانع بزرگی که تا مدت‌ها بر سر راه ما بود، موانع ذهنی اطرافیان بود که گمان می‌کردند با مهاجرت به روستا آینده تحصیلی فرزندان‌مان و آینده شغلی خودمان را نابود خواهیم کرد، درحالی‌که بچه‌هایی که در روستا بزرگ می‌شوند، فکر بازتر و توانمندی‌های توسعه‌یافته‌تری از کودکانی که در شهر بزرگ می‌شوند دارند. با تمام امکاناتی که می‌توان برای کودکان در شهر تأمین کرد اما درنهایت، شهر قفسی‌ست که امکان تجربه را از کودکان می‌گیرد و دید آن‌ها نسبت به جهان را محدود نگه می‌دارد. همچنین ازلحاظ موقعیت شغلی، در حال حاضر نسبت به قبل پیشرفت داشتیم و درنهایت کیفیت زندگی‌مان از هر جهت نسبت به گذشته بهتر شده است.

 

چند سالی‌ست که به دلایل مختلف مهاجرت معکوس از شهرهای بزرگ به روستاها بیش از پیش شده، مسیری که شما در این زمینه طی کردید، چقدر قابل تعمیم و توصیه به دیگران است؟

افراد زیادی به‌واسطه شرکت در دوره‌ها و کلاس‌های آموزشی تفکر سیستمی با سبک زندگی ما و تصمیم‌مان برای مهاجرت به روستا آشنا و بسیاری هم به آن ترغیب شده‌اند. در میان این افراد من معلمانی را می‌شناسم که با تمام محدودیت‌های شغلی که دارند، درنهایت تصمیم به مهاجرت به روستا گرفته‌اند و تصمیم‌شان را عملی کرده‌اند. دوستی از انگلیس داشتم که به‌خاطر عدم تمایل به زندگی در تهران، رغبتی به بازگشت به ایران نداشت، اما بعد از شنیدن ماجرای مهاجرت من به روستا به فکر افتاده بود که شاید او هم بتواند در روستایی در ایران باکیفیتی که مدنظرش است زندگی کند.

در دوران کرونا نگاه عده زیادی به مفاهیمی مثل زندگی، کار، تحصیل و تدریس عوض شد و افراد زیادی به دنبال حلقه گم‌شده آرامش در زندگی‌شان، از دود و ترافیک و شلوغی تهران به طبیعت و آرامش روستاها پناه آوردند. بسیاری از افرادی که به روستا مهاجرت می‌کنند، بعد از چشیدن لذت آرامشی که در روستا جاری‌ست، دیگر نمی‌توانند شلوغی و استرس زندگی در شهرهای بزرگ را تحمل کنند. در نهایت از نظر من امکان گرفتن این تصمیم برای اشخاص زیادی وجود دارد؛ به شرطی که افراد حاضر باشند از دایره امن زندگی‌شان پا بیرون بگذارند. هرکسی که می‌خواهد این تصمیم را بگیرد، باید بداند که با انجام این کار چیزهایی به دست آورده و چیزهایی از دست می‌دهد، بنابراین باید با توجه به شرایط زندگی‌اش بسنجد که کفه زندگی در شهر برایش سنگین‌تر است یا کفه زندگی در روستا؟

 

نسبت به زندگی در روستا تفکرات اشتباهی در ذهن مردم وجود دارد. با توجه به اینکه شما چند سال تجربه زندگی در روستا را داشتید، چقدر این ذهنیات با واقعیت زندگی در روستا مطابقت دارد؟

بزرگ‌ترین ذهنیت اشتباه درمورد زندگی در روستا این است که مردم تصور می‌کنند امکانات رفاهی روستا نسبت به شهر عقب‌تر است، اما باید گفت که از لحاظ امکانات اولیه مثل آب و برق و گاز روستا همانند شهر است و تفاوتی ندارد. اینترنت در روستا بعضا از شهرهای بزرگ بهتر است، زیرا در سال‌های گذشته زیرساخت‌ها توسعه یافته و از طرفی تعداد سرویس‌گیرنده در روستا نسبت به شهر کمتر است، بنابراین سرعت اینترنت از شهرهای بزرگ وضعیت بهتری دارد. وضعیت فروشگاه‌ها و مراکز خرید با شهر برابری می‌کند و برای خریدهای روزمره نیازی به رفتن به شهر حس نمی‌شود. همچنین از لحاظ آموزش، در روستاها بعضا معلمان دلسوزتر و مدارس بهتری از شهر پیدا می‌شود. علاوه بر این‌ها زندگی در کنار مردم روستا که فرهنگ‌ بسیار غنی و خوبی دارند بسیار راحت‌تر از زندگی در کنار مردم شهری‌ست که هر روز را با استرس و فشارهای فراوان شب می‌کنند. مردم روستا حال دل‌هایشان بهتر است و ارتباطات دوستانه‌تر و صمیمی‌تری را با دیگران برقرار می‌کنند.

 

آیا توسعه امکانات روستاها در مناطق مختلف کشور به‌صورت یکسان اتفاق افتاده است؟ چقدر امکانات روستا بر روی تصمیم شما برای مهاجرت به روستا مؤثر بوده است؟

در طی سال‌های اخیر سرمایه‌گذاری‌های انجام‌شده منجر به پیشرفت‌های خوبی در زمینه امکانات در روستا‌ها شده، البته که توزیع امکانات در همه روستاهای کشور یکسان نیست، اما در کشور روستاهای زیادی هستند که بستر مناسبی برای زندگی دارند. همچنین تعداد زیادی از روستاها از سکنه بومی خالی شده و صرفا به محلی برای ساخت ویلا تبدیل‌ شده‌اند که این موضوع فضای زندگی روستایی را از بین برده است.

مهاجرت ما با تکیه بر وجود یک‌سری از امکانات در روستا بود و طبیعتا اگر این امکانات وجود نداشت، در تصمیم ما برای مهاجرت به روستا تردید ایجاد می‌شد. بنابراین روستای محل سکونت‌مان را بر اساس امکاناتی که مدنظرمان بود انتخاب کردیم.

 

به نظر شما اضافه کردن چه عناصری به شهر می‌تواند به مردم شهرنشین تجربه بهتری از زندگی را بدهد؟

به نظر من وجود مراکز و کانون‌هایی که محل تجمع و کنار هم بودن مردم باشد می‌تواند در کیفیت و تجربه زندگی افراد تأثیر به‌سزایی بگذارد، زیرا زمانی که انسان‌ها متحمل رنجی می‌شوند، حضور و هم‌دردی دیگران می‌تواند تلخی رنج را کمی به کام فرد شیرین‌ترکند و موجب تسکین رنج‌هایش شود. ما فکر می‌کنیم که در جهان امروز زندگی اجتماعی در حال پیشرفت است، اما در واقعیت انسان‌ها بیش از پیش از یکدیگر فاصله گرفته، هرکدام به‌تنهایی خود تبعید شده و از مزیت در کنار هم بودن محروم شده‌اند. برای بهبود شرایط باید تلاش کنیم که نعمتی که از آن محروم شده‌ایم را احیا کنیم.

 

با توجه به تخصص شما، تفکر سیستمی چقدر می‌تواند در توسعه روستایی مؤثر باشد؟

مهم‌ترین مفهومی که تفکر سیستمی به انسان یاد می‌دهد، صبر است. تفکر سیستمی یاد می‌دهد که در مقابل هر تغییر، موانعی وجود دارد که با گذر زمان و انجام کارها و تغییرات کوچک شکسته خواهد شد. این تفکر باعث می‌شود که اشخاص بتوانند با برداشتن قدم‌های کوچک در یک روستا، به‌تدریج معضلات جدی روستا را هم حل کنند؛ به‌طور مثال در تجربه‌ای برای حل مشکلات مدرسه روستا، ابتدا با انجام تغییرات کوچک از سوی دانش‌آموزان مدرسه شروع کردیم و در نهایت بعد از یک سال با کمک اولیای مدرسه و آموزش‌وپرورش نزدیک به ۱۰۰ میلیون تومان برای رفع مشکلات مدرسه هزینه شد.

 

آیا هنوز چیزی در تهران هست که حسرت آن را بخورید؟

یکی از چیزهایی که با مهاجرت به روستا از دست دادم، فرصت شرکت در کلاس‌های استاد مشایخی است. من ۱۰ سال در کلاس‌های دکتر مشایخی شرکت می‌کردم و چند سالی‌ست که شرکت در این کلاس‌ها برایم سخت‌تر شده و این موضوع از مسائلی است که موجب حسرتم می‌شود.

توسط زینب پرویزی

شاید بپسندید مطالب بیشتر از نویسنده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.