گفت‌وگو با محمد جوانمرد؛ اپلای‌کرده‌ای که برگشت تا ادبیات بخواند

خیلی از ماها اشتباهی هستیم

محمد جوانمرد سال ۹۰ با مهندسی نفت به شریف آمد و در ادامه به مهندسی شیمی تغییر رشته داد. بعد از فارغ‌­التحصیلی از شریف، به کانادا مهاجرت کرد و در رشته computational science and engineering در دانشگاه مک‌مستر ادامه تحصیل داد، اما در میانه راه از مسیر آمده پشیمان شد و تصمیم به بازگشت گرفت. به ایران برگشت، در کنکور کارشناسی ارشد شرکت کرد و با لیسانس مهندسی شیمی از تمام ادبیات‌­خوان‌­ها جلو زد و رتبه اول کنکور ارشد ادبیات را به دست آورد. گفت‌­وگویی با محمد در مورد این مسیر پرفراز و نشیبش در چند سال اخیر داشتیم.

 

قبل از این­که سراغ موضوع مصاحبه برویم، از حال و روز الان‌ات بگو؟ با کرونا چه می‌­کنی؟

اوضاع خوب است. کرونا این فرصت را به من داد که بتوانم هدف‌گذاری کنم و هر روز به صورت منظم بنویسم. کرونا برای من مثل یک فرمان ایست به شتاب مهارنشدنی زندگی بود و در این تعلیق و خلأ ناخواسته‌ای که کرونا به ارمغان آورد، ایده‌ها و فکرهایی به ذهن خطور می‌کند که شاید امکان ظهورش در سرعت و شتاب زندگی عادی وجود نداشته باشد.

 

آدم‌هایی شبیه تو که مسیر تحصیل‌شان را از مهندسی به سمت علوم انسانی تغییر داده‌اند، کم نیستند، اما وجه تمایز داستان تو، ماجرای اپلای و رفتنت به کانادا است. در این مورد کمی برایمان صحبت کن.

من تا قبل از ترم ۸ کاملا از اپلای و مهاجرت منصرف شده بودم، چون از لحاظ مالی امکانش را نداشتم و از طرفی علاقه‌ام به ادبیات من را به اینجا بند می‌زد. من شعر فارسی برای مخاطب فارسی‌زبان می‌نوشتم و زندگی در یک کشور غریب و تحصیل در یک رشته مهندسی که سنخیت چندانی با ادبیات ندارد، باعث تردیدم می‌شد. اما درنهایت برای اقناع خودم، هنرمندانی را شاهد مثال قرار دادم که تخصص دیگری دارند، اما در زمینه ادبیات هم فعالیت جدی می‌کنند، و از سوی دیگر جذابیت زندگی در یک کشور دیگر را ترجیح دادم. البته من مهندسی شیمی و به خصوص رشته‌ای را که برای ارشد در آن اپلای کرده بودم، دوست داشتم، اما دوست داشتن یک درس با آنکه زندگی‌ات را پایش بگذاری متفاوت است. به علاوه عوامل روانی محیطی هم بی‌تأثیر نبود؛ در فضای فکری حال حاضر جامعه، صرف مهاجرت موفقیت تلقی می‌شود و در مقابل با رفتن به سمت ادبیات از معیارهایی که برای فرد موفق در جامعه تعریف می‌کنیم (از لحاظ درآمد، موقعیت اجتماعی و جایگاه شغلی) فاصله می‌گیری. با این وجود نطفه تصمیمم به برگشت، در زمان رفتن هم در ذهنم بود.

 

زمانی که تصمیم به رفتن گرفتی چقدر ادبیات برایت جدی بود؟

برایم خیلی جدی بود. من برای خودم این موضوع را جا انداخته بودم که ادبیات را همواره به عنوان یک فعالیت اصلی ادامه می‌دهم. آن موقع تصور می‌کردم که می‌توان مهندس بود و هم‌زمان شاعر هم بود، اما بعدها فهمیدم که واقعیت این است که به احتمال زیاد در هر دو یک انسان میان‌مایه می‌شوم. انگار اگر با تمام وجود وارد مسیری نشوی، لیاقت به‌دست آوردن ثمره‌های آن مسیر را هم نخواهی داشت. اگر تصمیم به برگشت نمی‌گرفتم، همواره این حسرت در ذهنم باقی می‌ماند که اگر تمام زندگی‌ام را در مسیری که علاقه اصلی‌ام بود می‌گذاشتم، شاید انسان بهتری می‌شدم.

 

چه اتفاقی باعث شد که درست را در کانادا نیمه‌کاره رها کنی و تصمیم قطعی برای برگشت به ایران بگیری؟

یکی از اتفاق‌هایی که در تصمیم من اثر زیادی داشت، قبل از عید نوروز رخ داد. نزدیک عید بود و من به شدت درگیر میان‌ترم و پروژه و کد زدن بودم. هم­چنین قرار بود که متنی را برای شماره نوروز روزنامه دانشگاه آماده کنم. من همیشه قلم روانی برای نوشتن داشتم، اما آن شب وقتی بعد از ساعت‌ها سر و کله زدن با کد تصمیم به نوشتن متن روزنامه گرفتم، انگار ذهنم مثل کاغذ رو‌به‌رویم تهی بود. آن شب ۵ ساعت برای نوشتن متن وقت گذاشتم، ولی در نهایت هرچه تلاش کردم، نتوانستم متنی بنویسم و آنجا بود که فهمیدم فضای ذهنی مهندسی و فضای ذهنی ادبیات صرفا تفاوت ندارند، بلکه گاها متضادند. تا آن شب ذهنم به هیچ عنوان گزینه برگشت به ایران را نمی‌پذیرفت، چون من ۲۰ و خرده­‌ای سال از زندگی‌ام را صرف مسیری کرده بودم که مسیر موفقیت دانسته می‌­شد و هزینه‌های کمی در این مسیر نداده بودم، اما آن شب وقتی برای اولین بار گزینه برگشت به ایران به ذهنم خطور کرد، با خودم گفتم: «واقعا چه چیزی من را به این مسیر و این­جا بند می‌زند؟» البته که معضل سربازی یک بند واقعی‌ست، اما شاید مشکل اصلی این بود که تا آن موقع گزینه رها کردن و برگشتن اصلا برایم مطرح نبود و زمانی که این گزینه وارد ذهنم شد، شاید در کمتر از ۵ ثانیه تصمیمم برای بازگشت را گرفتم.

 

وقتی این تصمیم را گرفتی واکنش اطرافیانت، از استاد راهنمایت تا خانواده و دوستانت چه بود؟

همه برایشان خیلی عجیب بود. من از چهار درسی که در مقطع ارشد باید پاس می­‌کردم، سه‌تا را در ترم یک پاس کرده بودم و درس آخر را همان ترم داشتم و تقریبا نیمی از پایان‌نامه‌ام هم تمام شده بود. به همین خاطر استاد راهنمایم سعی کرد با بحث و گفت‌وگو قانعم کند که ادامه بدهم و درسم را تمام کنم. حتی در آخرین صحبتی هم که با هم داشتیم، معتقد بود که پشیمان می‌شوم. اما در نهایت وقتی که دید من تصمیمم را گرفته‌ام، با اینکه متفاوت از من فکر می‌کرد، سعی کرد مرا درک کند و در مقابل تصمیمم نایستاد.

در مورد خانواده هم از آنجایی که من تا ۱۸ سالگی در یک شهر کوچک در لرستان زندگی کردم و در این فضا نسبت به فضایی مثل تهران، اپلای کردن و تحصیل در کانادا موفقیت خیلی ویژه‌تری محسوب می‌شود، این تصمیم آنها را خیلی بیشتر بهت‌زده کرد. اما در آخر اگر ما به اندازه کافی در تصمیمات‌مان ثابت‌قدم باشیم، خانواده هم با این تصمیم‌ها کنار خواهد آمد. دوستان نزدیکم هم وقتی فهمیدند, با اینکه تعجب کردند، اما برایشان قابل پیش‌بینی بود و چنین تصمیمی را دور از شخصیت من نمی‌دیدند.

 

معمولا افرادی که مهاجرت می‌کنند، در یک سال اول دچار بحران‌هایی می‌شوند. الان که به عقب نگاه می‌کنی حس نمی‌کنی که این اتفاقات و تصمیم‌ها در اثر این بحران‌ها بوده و شاید اگر کمی تحمل می‌کردی تصمیم متفاوتی می‌گرفتی؟

مسئله من فقط مهاجرت نبود. من تصمیم گرفتم که به طور کامل مسیر زندگی‌ام را عوض کنم و تصمیمم در سطح خیلی کلان‌تری بود و شاید حتی مسئله مهاجرت به نسبت برایم کم‌رنگ‌تر بود. به علاوه بازه مهاجرت واقعا دوران خوبی از زندگی من بود. حتی من بعضا درس‌هایم را هم دوست داشتم، فقط در این بین متوجه این موضوع شدم که علاقه‌ام به درس نباید مانع ادامه مسیرم در ادبیات شود.

 

چیز خوبی مثل یک حس یا حتی یک شیء بوده که همراه خودت از کانادا آورده باشی؟ چیزی که با توجه به آنها حس کنی رفتنت به کانادا بیهوده نبوده؟

کانادا رفتن برای من نه تنها بیهوده نبوده، بلکه بیشترین تغییر در زندگی‌ام در آن دوره‌ای که در کانادا بودم اتفاق افتاد و منی که الان هستم, منِ پساکاناداست. یک وجه از این تغییر به خاطر گفت‌وگویی بود که بین من و محیط شکل گرفت و در این موضوع محیط و شخصیت من هر دو موثر بودند و قاعدتا اگر محیط یا شخصیت من متفاوت بود، نتیجه فرق می‌کرد. وجه دیگر این تغییر این بود که من با فضایی که انتخاب کرده بودم روبه‌رو شدم. شاید زمانی که من دانشجوی کارشناسی بودم، امید داشتم که در رشته‌ام پیشرفت کنم و به قول معروف به مرز علم برسم، ولی در آخر به این نتیجه رسیدم که صرف استعداد داشتن و موفق شدن در زمینه‌ای توجیه لازم برای آنکه زندگی‌مان را در آن زمینه صرف کنیم نیست. با توجه به محدودیت زمانی که ما در زندگی با آن روبه‌رو هستیم، باید از میان گزینه‌های مختلف یکی را انتخاب کنیم و نمی‌توان همه چیز را به صورت دست‌وپاشکسته پیش برد.

 

تو رتبه ۱ کنکور ارشد ادبیات شدی. چقدر برای کنکور درس خواندی؟

من علاقه زیادی به خواندن ادبیات کلاسیک فارسی داشتم و کنکور برای من یک توفیق اجباری بود. من کتاب‌ها را به عنوان متونی که از خواندن‌شان لذت می‌برم می‌خواندم. البته که در بین رشته‌های علوم انسانی، ادبیات به‌خاطر تقاضای کمتری که به نسبت رشته‌هایی مثل حقوق و روان‌شناسی دارد، کنکورش هم ساده‌تر است. من تقریبا ۶ ماه قبل از کنکور شروع به خواندن کردم و یک ماه و نیم منتهی به کنکور را خیلی جدی درس خواندم. از طرفی من به‌خاطر سربازی می‌خواستم رتبه‌ای داشته باشم که بتوانم از امتیازات بنیاد علمی نخبگان استفاده کنم و این موضوع انگیزه مضاعف به من می‌داد.

 

چرا آنهایی که به علوم انسانی علاقه دارند، از همان اول علوم انسانی نمی‌خوانند؟ به‌خاطر فشار خانواده و جامعه است؟

قضیه خیلی فراتر از خانواده است. خانواده خیلی اوقات نماینده‌­­ای از نظام اجتماعی و تفکر جامعه است. این قضیه برای کسانی که در شهرهای بزرگ زندگی می‌کنند هم صادق است، ولی درمورد من که در یک شهر کوچک بزرگ شدم، خیلی پررنگ‌تر بود. من همیشه به شوخی می‌گویم که در شهر ما برای اینکه در دبیرستان رشته انسانی را انتخاب می‌کردی، باید سابقه بازداشت می­داشتی و برای فنی‌حرفه‌ای که دیگر باید حکم خورده باشی. ولی فارغ از شوخی واقعا فضا در آن رشته‌ها متفاوت بود و از طرفی تنها مدرسه نمونه شهر فقط رشته‌های تجربی و ریاضی را داشت. در واقع جامعه خیلی اوقات با نهادهای خودش گزینه‌های ما را می‌بندد. هنوز هم در جامعه ما پیوندهایی بین هوش و کسی که ریاضی می‌خواند وجود دارد و انگار سیستم فکری‌ای را که ریاضیاتی نمی‌اندیشد، در یک سطحی تحقیر می‌کنیم. بعدها که فکر کردم فهمیدم که این انتخاب‌ها بیشتر مثل یک توهم است و آزادی عملی وجود ندارد، چون برای من آزادی آ­ن­جایی تعریف می‌شود که با یک نظام ارزشی متفاوت هم بتوانی بیاندیشی و انتخاب کنی.

 

موضوع دیگر درآمد و شغل است، این مسئله را چگونه حل کردی؟

این مسئله خیلی مهم است و نمی‌توان نادیده‌اش گرفت. در واقع زمانی می‌توان اهمیت مسائل مادی را در نظر نگرفت که از آن لحاظ مشکلی نداشته باشی. من در کانادا فاندم را داشتم و دغدغه مالی برایم مطرح نبود، اما وقتی این تصمیم را گرفتم، می‌دانستم که این مشکل وجود دارد. به خصوص اگر بخواهی در فضایی مثل نوشتن کار کنی، درآمدها پایین‌تر است، چون هم فضا خیلی اشباع است و هم پیدا کردن کار و ورود به بازار کار سخت است و در بدو ورود هم با برخوردهای خوبی مواجه نمی‌شوی. از طرفی بستگی به سبک زندگی هم دارد، من خودم سبک زندگی پرخرجی ندارم، ولی اگر کسی سبک زندگی پرخرجی داشته باشد، اذیت می‌شود.

اما در مورد شغل، من یک دوره‌ای در ایسنا فعالیت می‌کردم و بعد از ایسنا خیلی پیشنهادهای خوبی به من شد، ولی در حال حاضر بیشتر تمرکزم روی تدریس است.

 

از لحاظ کیفیت آموزشی و فضای دانشگاه بین علامه و شریف کدام را ترجیح می‌دهی؟

فارغ از انتقادهایی که به شریف و استادان شریف داشتم، اما وقتی وارد دانشگاه علامه شدم، واقعا فضا قابل مقایسه نبود. البته ادبیات نسبت به رشته‌های دیگر علوم انسانی خیلی رشته راکدتری است و این قضیه را نمی­‌توان به بقیه رشته‌های علوم انسانی تعمیم داد، اما با توجه به تجربه‌ای که داشتم، می‌توانم این را بگویم که شریف فضای خیلی پویاتری دارد. همچنین واقعا از لحاظ توانایی در نوشتن خیلی اوقات بچه‌های شریف خیلی بالاتر و بهتر از اطرافیان من در علامه هستند. به نظر من خیلی از ماها در شریف اشتباهی هستیم.

 

در بین شاعران چه کسی برای تو اثرگذار تر بوده؟

دوره به دروه متفاوت است، ولی اولین شاعری که خیلی در من تأثیر گذاشت، شاملو بود. در حال حاظر چون برای پایان‌نامه‌ام با نیما خیلی درگیر بودم، بیش از پیش به عظمت نیما پی برده‌ام. در بازه‌های اخیر هم محمد مختاری برایم جایگاه خاصی دارد.

 

و سوال آخر, برنامه‌­ات برای آینده چیست؟ به اپلای فکر می‌کنی؟

آره، به طور قطع به یقین تحصیل در خارج از کشور، به‌خصوص در اروپا در برنامه‌ام است. به جز آن من هنوز هم شعر برایم مسئله خیلی مهمی است و بعد از مدت‌ها مجموعه اولم را جمع‌آوری و جمع‌بندی کردم و الان در مرحله چاپ است.

توسط صالح رستمی زینب پرویزی

شاید بپسندید مطالب بیشتر از نویسنده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.