رستا شد F14 من

خب من علیرضا بانشی هستم ولی اینکه برای شناخت من کافی نیست. اگه یه‌کم بخواین راجع به من بدونین، باید بگم که دوران راهنمایی و دبیرستانم خیلی معمولی بود، شاید مثل خیلی‌های دیگه! با اینکه دوره دبیرستان سمپاد بودم ولی سمپاد خیلی خوبی نبود و صرفا گذروندم و رسیدم به غول کنکور. سخت برای کنکور تلاش کردم تا بتونم یه دانشگاه خوب قبول شم، شاید باز هم مثل بقیه اما…

من از اونایی بودم که تو بچگی عشق خلبانی بودم؛ مخصوصا خلبانی هواپیماهای جنگنده و همیشه این عشق به خلبانی رو تو دلم داشتم. نزدیکای انتخاب رشته که بودم، قرار شد یه روز چند نفر از دانشگاه افسری امام علی (ع) بیان مدرسه‌مون تا تبلیغ دانشگاه‌شون رو بکن. وقتی این صحبتا رو شنیدم، گل از گلم شکفت و عزم خودمو جزم کردم که برم پی خلبانی. حتی با وجود رتبه خوب کنکورم یه لحظه هم شک نکردم. از همون موقع همه اطرافیان با تصمیمم مخالفت می‌کردن ولی خب من سعیمو کردم که راضی‌شون کنم.

گذشت تا روز موعود رسید و اون آقایون دوباره اومدن مدرسه‌مون. کلی رشته معرفی کردن اما من فقط به تیکه‌های مربوط به خلبانی گوش می‌دادم و هی ذوق می‌کردم و انگار توی آسمون‌ها در حال پرواز و مانور بودم. صحبت‌ها و نکات آقایون گفته و گفته شد تا اینکه شرایط لازم برای خلبانی رو توضیح دادن. اولین شرط ضروری این بود که دندوناتون سالم سالم باشه، همه ۳۲ تاش! اون لحظه دنیا روی سرم خراب شد، چون من یه تعدادی از دندونام رو پر کرده بودم. رفتم ببینم جای چونه زدن داره یا نه و کلی عجز و لابه و التماس.

گفتن «بچه‌جون! برو پی کارت. اگه حتی یه دندون هم خراب باشه، توی اون ارتفاع خرد می‌شه و بیهوش می‌شی…» تو اون لحظه همه‌چی برام تموم شد و خلبانی به عنوان حسرت همیشگی برام موند؛ حسرتی که هیچ کار یا تلاشی نمی‌تونستم برای رسیدن بهش بکنم و استیصال بود که منو احاطه کرده بود.

خلبانی از اولین گزینه انتخاب رشته حذف شد. زدم شریف و اومدم برق. من این‌جا توی خوابگاه تونستم بهترین دوستام و عزیزترین آدمای زندگی‌ام رو پیدا کنم. خدایا شکرت! یه خوبی دیگه برق هم این بود که به من دید زیادی می‌داد، دید به همه چیز. سه سال اول به درس و جمع‌های دانشجویی مثل انجمن علمی و نشریه‌های دانشکده‌ای گذشت و اون اواخر هم کمی به کار ولی هیچ‌کدوم برام اون نقطه روشنی که دنبالش بودم نبود تا اینکه تو سال چهارم دانشگاه با جمع رستا آشنا شدم؛ یه جمع علمی ترویجی که متشکل از یه‌سری آدمای مثل خودم و از دانشگاه‌های مختلف بود، منتها یه تفاوت عمده با همه جمعای دیگه دانشجویی که دیده بودم، داشت. اینکه آدما توش حول یه هدف واحد خالص جمع شده بودن، با همه تفاوتای اخلاقی و شخصیتی‌شون. اون هدف هم این بود که به بچه‌محصل‌های این مرزوبوم چراپرسی، توانایی فکر کردن و مسئله‌محور بودن رو یاد بدن تا بتونن تو این سیستم آموزش‌وپرورش مریض‌مون که فقط به بچه‌ها حفظ کردن فرمول و آماده شدن برای کنکور رو یاد می‌ده و به طور کلی بچه‌ها رو از فکر کردن و خلاقیت بازمی‌داره، کمک کنن. رستا برای من اون نقطه روشن بود. پرنده رستا (آرم رستا یه پرنده‌ست) زندگی من رو دگرگون کرد و اون چیزی که لازم داشتم رو بهم داد، یعنی هدف و انگیزه برای آینده، چیزی که تو مهندسی نمی‌دیدمش. رستا برای من شده اونF14 ای که همیشه می‌خواستم‌اش و بهش نرسیدم!

یه‌کم هم از رستا تبلیغ کنم؛ تازه تبدیل به یه انجمن علمی شدیم تو شریف. اگه احساس می‌کنید دغدغه‌هاتون به دغدغه‌های رستا می‌خوره، خوش‌حال می‌شیم کنار خودمون ببینیم‌تون.

توسط مریم اشتهاردی

شاید بپسندید مطالب بیشتر از نویسنده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.