دنبال بندی بودم که بهش بند بشم، که بمونم

این قسمت از مردمان شریف سراغ یکی از بچه‌های کامپیوتر رفته‌ایم؛ با شیر یا خط بین برق و کامپیوتر انتخاب رشته کرده، نه موقع انتخاب رشته و نه الآن زیاد علاقه‌ای به شریف نداشته، هم‌زمان با دانشگاه و حتی قبل‌تر از آن به کار و کد زدن به هر زبانی مشغول شده و این اواخر هم با ماینور فیزیک و سروکله‌زدن با کوانتوم سرگرم، البته دستی در شعر و ادبیات و هر هنری که نان و آب نشود هم دارد. به اخوان، مسافرت، هر زبان برنامه‌نویسی، مرتضی کیوان، مارلبرو از نوع قرمزش و فضاهای هیلبرتی علاقه‌مند و یحتمل از فرزندان خلف خیام در عصر ماست. به نظر خودش شانس و اتفاقات تصادفی در زندگی‌اش خیلی تأثیر داشته و حالا مثل خیلی از هم‌دوره‌ای‌هایش بعد از گذر کردن از همین حوادث عجیب این یک‌سال اخیر کشور، فعلا بین یک چندراهی زندگی می‌کند، تا سحر چه زاید. سیدسجاد کاهانی، ورودی ۹۵ مهندسی کامپیوتر شریف است و داستانش از زبان خودش:

ما ورودی‌های دوره اول مدرسه‌ی حلی ۱۰ بودیم. از کارهای اصلی‌مون توی دبیرستان آزار و اذیت ناظما و معلما بود و اثبات اینکه ما بزرگ مدرسه‌ایم. حتی یادمه یه‌بار برای اینکه به ناظم جدید مدرسه اثبات کنم خیلی هم نمی‌تونه به لباس پوشیدن ما کاری داشته باشه، با دشداشه به مدرسه رفتم. چون درسم یه‌کم خوب بود، کاری به من نداشتند و خلاصه زندگی خودمو می‌کردم.

هم‌زمان با درس مدرسه، المپیاد فیزیک می‌خوندم ولی کلا خیلی امیدی به عاقبت‌‌به‌خیرشدن توی المپیاد نداشتم، کلاسای المپیاد رو هم تق‌ولق می‌رفتم، توی کلاسا می‌خوابیدم و خیلی جدی نبودم؛ تا اینکه یادمه یه روز یکی از معلمای المپیاد منو کشید کنار و بهم گفت: «سجاد من کار ندارم، ولی اگه المپیاد نخونی خودم …»، اگه تهدید معلم رو درست حدس زده باشید، می‌فهمید که منطقا بهتر بود جدی‌تر المپیاد بخونم و از اون به بعد همین کارو کردم، ولی هم‌زمان کنکور هم می‌خوندم. نزدیک مرحله دو المپیاد هر آزمون آزمایشی می‌دادم پایین‌تر از کف می‌شدم و تبعا اون‌چنان امیدی به قبولی نداشتم. در ذهنم همین بود که صرفا مرحله دو رو بدم و برگردم سراغ زندگی خودم. ولی روز مرحه دو شروع یه سه ماه از زندگی من بود که کل زندگی‌ام رو تغییر داد.

قصه مرحله دوی من این‌طور بود که آزمون که شروع شد، آزمایش مرحله دو رو فقط در حد یک‌دهم تونستم انجام بدم و به خودم گفتم «خب سجاد، دیگه المپیاد تمومه و رواله. بشین یکی‌دوتا سوال تئوری انتخاب کن، حل کن و برو.» شروع کردم سوال‌ها رو دیدن و حل کردن و یکی یکی حل شد تا آخر. مرحله دو قبول شدم؛ تو باشگاه هم بخت باهام یار بود و خوندم و طلای المپیاد فیزیک شدم.

حالا من طلا بودم و بی‌کار؛ شروع کردم با آدم‌های مختلفی که باهاشون حال می‌کردم صحبت کردن. یه لیست شاید پنجاه‌نفره داشتم که با خیلی‌هاشون حرف زدم. یه‌بار می‌خواستم با یکی از معلمای دبیرستان صحبت کنم، گفت بیا شرکت کافه‌بازار؛ رفتم شرکت، حین صحبت گفت «راستی تو که بی‌کاری، الان نمی‌خوای کار کنی؟». گفتم: «کجا؟» گفت: «همین‌جا، رزومه‌ت رو بفرست اگه می‌خوای»، اول فکر کردم شوخی می‌کنه ولی همین‌جور الکی الکی قضیه پیش رفت و من دو هفته بعد از طلا شدنم وارد کافه‌بازار شدم و هنوز هم هستم.

سال پیش‌دانشگاهی لیست آدم‌هایی رو که می‌خواستم باهاشون صحبت کنم تکمیل کردم و تقریبا با همه حرف زدم. بین شریف و تهران شک داشتم، می‌گفتند شریف مثل دبستانه و به خاطر همین از شریف خوشم نمی‌اومد(البته واقعا بود و هنوز هم خوشم نمی‌آد). روز انتخاب واحد فکر می‌کردم باید برق رو انتخاب کنم، رفتم سازمان سنجش و اون‌جا یکی از بچه‌ها رو دیدم گفت: «سکه بندازیم، نهایت می‌ری کامپیوتر و عوض می‌کنی». رفتم کامپیوتر و کامپیوتر بهتر بود و هنوز هم کامپیوتر هستم.

در دوران دانشگاه همیشه یک سمتم به دانشگاه وصل بود و یک سمتم به شرکت، توی شرکت یه‌مدت کارای علوم داده می‌کردم، خوشم نیومد، شاید چون خیلی «علم» نبود. یه‌سالی هست اومدم سمت محاسبات کوانتومی. هم‌زمان توی شرکت تلاشم این بود که یک بخش پژوهشی راه بندازم. راستش این‌طور بود که من اوایل دانشگاه بیشتر دیدم این بود که زودتر اپلای کنم و بروم، هرچه گذشت و هرچه بیشتر دوست پیدا کردم و «وطن» برام معنای خوش‌رنگ‌تری پیدا کرد، تعلقم به ماندن بیشتر شد و فقط دنبال بهانه بودم و شاید هم هستم که بتونم به اون بند بشم و بمونم و بسازم. این اواخر که توی شرکت درگیر ساخت پژوهشکده بودیم، همه خوش‌حال بودیم که داریم چیزی می‌سازیم مفید، شاید روزی بزرگ و شاید هم زیبا. که آبان شد، و امان از آبان. اینترنت قطع شد، هوا هم روز به روز سردتر. البته من که به اینترنت وصل بودم، حتی یه‌روز اومدم لابی کامپیوتر و دیدم همه دمغ نشستن، گفتم «خجالت بکشید، ناسلامتی شما دانشکده کامپیوتر هستید». همون‌جا یه سرور بالا آوردم و تنظیمات اتصال بهش رو نوشتم و زدم روی دیوار لابی. بعدا دیدم کلی از بچه‌ها بهش وصل شده بودن.

ولی آبان بود که نشستم به این فکر کردم که «جدا ما عقل‌مون سرجاشه که می‌خوایم برای جایی پژوهشکده بسازیم که اینترنت هم نداره؟!». واقعیت چند وقته طیب خاطرم در جیب وطن جا مونده. و حالا ما موندیم، و کتاب ۵۰۴، و شاید هم هنوز امیدوار به پا‌به‌پای شادمانی‌های مردم پا کوبیدن.

شاید بپسندید مطالب بیشتر از نویسنده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.