آنچه شجریان‌ها بر سر جامعه می‌آورند

در سال ۲۰۰۷ مانوج و بابلی اشتباهی وحشتناک مرتکب شدند: آنها که اهل دو طایفه مختلف در هند بودند، در دام عشقی آتشین گرفتار شدند. مانوج پس از ترک تحصیل به شاگردی در مغازه الکتریکی اشتغال داشت. بابلی هم شاگرد مدرسه‌ای در آن سوی جاده بود. ازدواج آنها مشکل قانونی نداشت ولی سنت‌های خشک، هرگونه ازدواج بین‌طایفگی را امری قبیح برمی‌شمرد. آن دو تصمیم به فرار از خانه و ازدواج گرفتند اما به دلیل شکایت خانواده‌ها خود را به دادگاه معرفی کردند و مجبور شدند شهادت دهند که کاملا قانونی با هم ازدواج کرده‌اند. پس از جلسه دادرسی که متوجه شدند شماری از خویشاوندان تعقیب‌شان می‌کنند، با اسکورت دو پلیس سوار اتوبوس شده و راهی خانه شدند اما زمانی که به شهر پیپلی رسیدند، مأمورین گفتند آنجا مرز حوزه استحفاظی آن‌هاست و باید بروند. کمی بعد در یک ایستگاه عوارضی یک ماشین شاسی‌بلند نقره‌ای جلوی اتوبوس پیچید؛ مانوج و بابلی را به زور پایین کشیدند و با خود بردند. مدتی بعد اجساد ورم‌کرده و پاره‌پاره آنها در حالی که پاهایشان به هم گره خورده بود، از کانال بلاساماند بیرون کشیده شد. قصه به اینجا نیز محدود نشد و شواری محلی تصمیم به طرد خانواده مانوج گرفت؛ هیچ‌کس از اهالی روستا اجازه صحبت یا فروش چیزی به آن‌ها را نداشت و …

این تنها شمای کوچکی از سیطره مناسبات خشک طایفگی در هند است که خیلی اوقات اهداف ملی را قربانی علایق طایفگی می‌کند. حال سوال این است که در چنین جامعه‌ای، آن هم پیش از استقلال که شدت این تعصبات قبیله‌ای، بسیار بیشتر بود و جامعه به شدت واگرا و چندتکه، چطور می‌شد به اهداف مشترک جمعی مثل استقلال ملی فکر کرد؛ چه رسد به آنکه به چنین غایات بلندی نائل هم شد؟ اینجاست که اهمیت سرمایه‌های نمادینی چون گاندی نمایان می‌‌شود. سرمایه‌های نمادین، حلقه‌های اتصال یک جامعه‌اند. در حقیقت آنان ستون‌ها و لنگرهای جامعه‌اند که اعضای اجتماع حول آنان مجتمع می‌شوند و با محوریت آنان به همکاری، مشارکت و هم‌افزایی روی می‌آورند. این سرمایه‌ها، افراد را از بند تعصبات کور قبیله‌ای رهانیده و حول اهداف بلند انسانی متحد می‌گرداند؛ به آنان هویتی جمعی عطا کرده و حس تعلق به جامعه و کشور را در آنان پررنگ می‌کنند. جامعه‌ فاقد سرمایه‌های نمادین، جامعه‌ای ژله‌ای است که در حوادث به راحتی به لغزش می‌افتد و خطا می‌کند. در جامعه فاقد سرمایه‌های نمادین، امکان فریب‌کاری در سیاست، خشونت در جامعه و تلاطم در اقتصاد بالا می‌رود. در حقیقت سرمایه‌های نمادین امید می‌آفرینند و در بی‌ثباتی‌ها عامل اتحاد، ثبات و همبستگی می‌شوند. جامعه را از اتمیزه شدن، فردگرایی و واگرایی به سوی غایات مشترک و خیرجمعی سوق می‌دهند و وحدت در عین کثرت را ممکن می‌سازند.

در انقلاب هند وقتی قبایل هندو با هم درگیر می‌شدند و نزاعات خونین در می‌گرفت، گاندی روزه می‌گرفت و خانه‌نشین می‌شد و اعلام می‌کرد که مردم هند هنوز آماده استقلال نیستند. همین باعث می‌شد که روسای قبایل کنار هم نشسته و با هم تفاهم کنند. یا وقتی مردم دست به خشونت زده و انگلیسی‌ها را می‌کشتند، گاندی روزه می‌گرفت و بلافاصله خشونت‌ها متوقف می‌ شد تا نهایتا استقلال هند در چنین جامعه واگرایی ممکن شد.

در ایران نیز سرمایه‌های نمادینی چون شجریان، قاسم سلیمانی و… (با وجود لغزش‌هایی که از هرکسی حتی گاندی ممکن است سرزند) اگر مجال داده می‌شد همین نقش را ایفا می‌کردند. در جامعه‌ای که شکاف‌های مختلف اقتصادی، فرهنگی، مذهبی، سیاسی و… آن را تکه‌تکه و چندپاره نموده، هرگونه تنگ‌نظری، ایجاد محدودیت یا مصادره به مطلوب این سرمایه‌ها از سوی جناح‌های قدرت، نه فقط یک عمل زشت اخلاقی، بلکه یک خیانت اجتماعی‌ست که می‌تواند ضرباتی سهمگین به همگرایی و وفاق جامعه بزند و آن را در تکانه‌های مختلف اقتصادی، اجتماعی و سیاسی، به شدت آسیب‌پذیر گرداند. نکته نگران‌کننده‌تر آنکه جامعه ما مدت‌هاست که دیگر به چنین سرمایه‌های نمادینی آبستن نمی‌شود و گویا عقیم شده است.

در جامعه ما مانوج‌ها و بابلی‌های فراوانی هستند که منفعت‌طلبی‌ها و تعصبات کور جناحی، آن‌ها را به لحاظ اعتقادی، سیاسی و فرهنگی از هم گسیخته است. آیا از این پس می‌توان امیدوار بود تا با سیاست‌گذاری‌های اصلاحی، به این فرصت‌سوزی‌ها پایان داد و اجازه داد تا معدود سرمایه‌های نمادین، رسالت تاریخی و اجتماعی‌شان را در همگرایی مانوج‌ها و بابلی‌های اعتقادی، سیاسی و فرهنگی به درستی ایفا کنند؟

توسط محمدتقی ضرغام افشار

شاید بپسندید مطالب بیشتر از نویسنده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.