آیا ربات‌ها می‌توانند جای نویسندگان را بگیرند؟

معمای قلم‌های صفر و یکی

کوران خبرهایی که هر روز از دنیای هوش مصنوعی می‌رسد نشان‌گر این است که ما امروز، در همان سال دو هزار و یکی هستیم که کوبریک، کارگردان آمریکایی نیم‌قرن پیش در «۲۰۰۱: ادیسه‌‌ی فضایی» برای‌مان ترسیم کرده است. اگر آن‌ها بتوانند درست مثل ما فکر کنند، شاید به‌راستی بتوانند مثل ما احساس داشته باشند، خیال بورزند و حتی مثل ما انسان باشند.

«در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد». آیا ربات می‌تواند چنین جمله‌ای را که احتمالا بارها در اینستاگرام زیر عکس‌ِ کسی با سیگاری در دست و نگاهی پرافسوس خوانده‌ایم، بیافریند؟ پرسیدن این سؤال نه‌تنها درباره این تک‌جمله که درباره‌ی کل رمانِ بوف کور هم، هیچ فهم جدیدی به ما نمی‌دهد، زیرا جایگاه یک اثر را تنها هنگامی می‌توان فهمید که آن را در نسبت با آثار قبل و بعد از آن قرار دهیم؛ یا به بیانی دیگر، آن را در بستر «تاریخیِ» خود بفهمیم. تاریخی‌ اندیشیدن به رمانی مثل بوف کور یعنی برای مثال از خود بپرسیم آیا این رمان بازتولیدِ فرمی و محتواییِ سنن هنری پیش از خود است یا برخی از این سنت‌ها را دگرگون کرده و منشأ تحولی برای سیر رمانِ بعد از خود شده است؟

پس پرسش اصلی این است که آیا هوش مصنوعی می‌تواند در هنر سرمنشأ تحول و فراروی باشد؟ نگاهی به سیر تاریخی بشر نشان می‌دهد که انسان در برخورد با محیط علاوه بر بُعدِ سازگاری که در آن با حیوانات دیگر اشتراک دارد، بُعد دیگری هم دارد و آن فراروی و درگذشتنِ از شرایط موجود است. اگر گرایش انسان به فراروی نمی‌بود، می‌توانستیم انتظار داشته باشیم که نظم‌های اولیه حاکم بر جوامع انسانی، او را به انقیاد کامل درآورند و دگرگونی‌ای در این نظم‌ها اتفاق نیفتد؛ همان‌طور که در حیوانات دیگر می‌بینیم. بنابراین پرسیدنِ اینکه آیا ربات‌ها امکان فراروی در هنر را دارند، در شکل افراطی خود، به این معنا است که آیا ربات‌ها می‌توانند انسان باشند؟

وجود مِیلی در بشر به فراروی از شرایط موجود، نشان می‌دهد چیزی در او هست که در هیچ نظمی به‌تمامی ارضا نمی‌شود؛ یعنی «زخم‌»هایی در او هست که مثل خوره مدام روح او را می‌خورد؛ یک اضطراب بنیادین که جداکننده او از حیوانات است. این اضطراب همان آگاهیِ به مرگ است؛ آگاهی به این‌که ما زمانی محدود و استعدادها و لذت‌های ممکنِ بسیاری داریم که تحقق‌ همه آن‌ها در این زمان محدود امکان‌پذیر نیست. امیدوارم که خوانندگان بابت این ساده‌انگاری مرا ببخشند، اما می‌توان گفت میلِ به غلبه بر همین اضطراب است که در ساحت درونی سرمنشأِ تخیل و در ساحت بیرونی، سرمنشأِ گرایش به برهم‌زدن ساختارهای حاکم می‌شود. چنین «زخمی» در هوش مصنوعی وجود ندارد.

اگر بتوانیم آگاهی از مرگ را در هوش مصنوعی، به‌طور مصنوعی ایجاد کنیم چه؟ این حرف مثل این می‌ماند که بگوییم یک انسان هم ممکن است مرگ را به فراموشی بسپرد و دچار مرگْ‌فراموشی کاذب شود؛ اما این فراموشی تنها سرپوشی است بر اضطراب بنادین او. زمان او به‌اجبار محدود است؛ حال آن‌که در مورد هوش مصنوعی چنین نیست. انسان هر قدر هم که «من» خود را از جنس اندیشه بداند، هرقدر هم که فریاد بزند «می‌اندیشم پس هستم»، ناگزیر بدنی دارد که در گوش او صدای عقربه‌های ساعت مرگ را زمزمه می‌کند. در واقع آنچه بشر را می‌سازد، تعارضی است که میان بدن و ذهن او وجود دارد؛ ذهنی که می‌خواهد جاودانه باشد و بدنی که چنین امکانی ندارد. و ربات بنا به ماهیت خود، امکان چنین تعارضی را ندارد.

با این همه این‌ گزاره‌ که هوش مصنوعی خواهد توانست رمان‌هایی «پرفروش» بنویسد، نه‌تنها تعارضی را دربرندارد، بلکه نمایان‌گرِ خصلتِ ربات‌گونه آثار پرفروشی است که بارها و بارها آنچه هست را بازتولید می‌کنند؛ آثاری که دقیقا همان چیزی را به مخاطب می‌دهند که او مایل است بشنود.

عکس از گاردین

توسط محمد جوانمرد

شاید بپسندید مطالب بیشتر از نویسنده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.