قلب تپنده زمین

اشک، اشک، اشک، رمز همیشگی میان عاشق و معشوق است در هجران؛ هجرانی که فاصله انداخته است میان آن دو. فاصله‌ای که گاه میان دو نقطه مکانی است و گاه میان دو زمان. میان حال و گذشته یا حال و حال. گاه گذشته‌ها هرگز نگذشته‌اند و حال است که بعد آنی گذشته می‌شود. گذشته‌هایی که رنگ و بوی عشق دارند. رنگ و ہوی سلحشوری دارند. رنگ و بوی تازگی دارند. انگاری که هرگز نگذشته‌اند و مدام و هر آن هستند.

گذشته‌هایی که حال شده‌اند و دیگر در یادها و خاطره ها حک شده‌اند. جا خوش کرده‌اند و حتی بخشی از وجود که نه تمام وجود شده‌اند. همیشه هستند و سال به سال در ایامی دوباره خون تازه‌ای می دود توی رگ‌هایشان. انگاری این خون، خون به ناحق ریخته شده کسی است در میانه تاریخ که هرگز بنای خشک شدن ندارد. خونی که از دشت کربلا می‌جوشد و رگ و ریشه پیدا می‌کند در زمین و حیات می‌بخشد هستی را، کائنات را. گویا قلب کائنات شده است کربلای حسین. تپش‌هایش نبض وجود است و خونش آب حیات. همین ضربان است که شور می‌اندازد در خلق عالم. شوری که نوحه می‌شود. عزا می‌شود. ماتم می‌شود. می‌شود لباس‌های مشکی بر تن. می‌شود پارچه‌ها و کتیبه‌های سیاه بر درودیوار شهر. می‌شود داغ هجران.

می‌شود صدای ضجه‌های فراق که می‌پیچد در کوی و برزن. می‌پیچد در هزارتوهای تاریخ تا برسد به دشت کربلا. آن هنگام که مردی از تبار هاشمی در میانه گودالی از خون سوی آسمان لبخند می‌زند و خواهری بر بالای تلی جز زیبایی چیزی نمی‌بیند. سری از تن جدا می‌شود، غافل از اینکه قلب گنجینه اسرار است. قلب کانون انوار آسمانی است. قلب می‌ماند و می‌شود قلب زمین. می‌شود کعبه دل‌های عاشق. می‌شود میعادگاه مظلومان. می‌شود فانوس هدایت گم‌گشتگان راه. می‌شود کشتی نجات غوطه‌وران پهنه آب.

خواهر همه اینها را به خوبی می‌داند و می‌بیند. همگان صدای چکاچاک شمشیرها را می‌شنوند و او صدای بال ملائک را. مردمان آماج فرو ریختن تیرها را می‌بینند و او نزول باران رحمت ابدی و ازلی را. خلایق آتش و دود سربه‌فلک‌کشیده خیمه‌های سوخته را می‌بینند و او شعشعه و لهیب عشق حسین را. زمینیان سرهای بریده بالای نیزه می‌بینند و او سایش سرهای شهدا بر عرش خدا را. او می‌بیند آینده و آیندگان را. او می‌بیند دشت کربلا را بعد از ۱۴۰۰ سال که چگونه می‌تپد و می‌درخشد و فو‌ج فوج انسان که رهسپار این دیار می‌شوند. او همه را می‌بیند و آن چیزی را که دیده است بر سر ظلم فریاد می‌کشد.

دیگر اعتباری به حال و اکنون نیست. حال خیلی زود کهنه می‌شود، مگر آنکه از جنس گذشته‌ای این‌چنینی باشد. گذشته‌ای زنده، ایستاده و ابدی. و اشک پیش‌کش سوخته‌دلانی است در پی وصل حال و گذشته. و اشک رمز ورود به آستان معشوق است. و اشک همان فریاد است.

توسط حامد تأملی

شاید بپسندید مطالب بیشتر از نویسنده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.