شما که غریبه نیستید

گفته‌اند این ستون جای یادداشت‌نویسی است. دوست داشتم «یاد» «داشتی» بنویسم برای سفیران حسین (ع). سفیر کوفه‌ای که از منزل سلیمان صرد با نامه‌های دعوت کوفیان تا مدینه تاخت، با جواب حسین(ع) از حج ناتمام تا کوفه. یا سفیری که از نزد حسین (ع) تا منزل پیرزنی که پسرش او را به دیناری یا درهمی با عبیدالله معامله کرد. دوست داشتم از قیس‌بن‌مسهر و مسلم‌بن‌عقیل بنویسم که هر دو را از فراز بلندترین بام کوفه بر زمین کوفتند اما دیدم ذهن کوچک من توان بالارفتن از پله‌های برج و باروی دارالاماره کوفه اموی را ندارد، چه برسد به آنکه از آن بالا از چشمان اشک‌بار چون قیسی یا چون مسلمی دروازه‌های ورودی کوفه را نظاره کند و قافله زخم‌خورده کودکان و زنان شوهر و فرزند و برادر مرده را در میان سنگ‌های کودکان کوفه ببیند. ذهن من کم‌طاقت‌تر از آن بود که بتواند از چشم سفیران حسین (ع) در لحظه شهادتین گفتن بر بالابلند عمارت امیری کوفه، شکوه ورود سرهای سربلند سرداران سربردار کوچک‌ترین و مظلوم‌ترین قافله اسرای پیروز تاریخ را در میان آذین‌بندی‌ها و هلهله‌ها و پای‌کوبی‌های عراق عرب درک کند. ذهن کوچک من آن قدرها که می‌نماید و جامعه می‌اندیشده، توانمند نیست. گرچه انتگرال سه‌گانه را به چشم‌برهم‌زدنی حساب می‌کند و شکل جواب معادلات دیفرانسیل پاره‌ای را خوب حدس می‌زند و کتاب‌های علوم انسانی را خوب نشخوار می‌کند.

شما که غریبه نیستید. یک سال است منتظرم محرم بیاید و دهه اولش تا آن ظهر خونینی که مبدأ تاریخ است طی شود. من مذهبی‌ام. شاید این در جامعه روشنفکر امروز مدح نباشد و شاید در جامعه سنتی ریا باشد. اما من مذهبی‌ام، نه به این دلیل که پوشش خاصی را رعایت می‌کنم و نماز می‌خوانم و ماه رمضان قرآن را از سر طاقچه برمی‌دارم که ثواب جمع کنم. من مذهبی‌ام، چون همیشه ته دلم می‌خواهد درس خواندنم رابه دانشگاه چهارهزار نفری امام صادق بچسبانم، چون دلم می‌خواهد پذیرش گرفتن را گره بزنم به «اطلبوا العلم ولو بالسین» و ماندنم را گره بزنم به ماجرای صفوان جمال. این‌ها را راحت می‌گویم، چون شما که غریبه نیستید.

یک سال است که منتظرم. دهه محرم که می‌آید و صدای مداحی‌ها در کوچه و خیابان‌های شهر می‌پیچد فکر می‌کنم این صفیر سفیران حسین است. انگار همه درودیوارهای عالم جان گرفته‌اند و حافظه تاریخی‌شان دارد واگویه می‌کند. مردانی بر زمین زیسته‌اند که خدا آنها را «کشته‌شده و خاندان‌شان را اسیر و پیکرهایشان را در سراسر عالم پراکنده» می‌پسندید. گویی این صدای همه فرزندان هاشمی است که از یاد آن دهان مبارک و ترک‌ترک که سربردار قرآن می‌خواند، بلند می‌شود. گویی صدای سکوت جعفربن محمد(ع) است، در بحبوحه جابه جایی امویان و عباسیان. گویی صدای محاجه‌های موسی بن جعفر(ع) است با الحادیون، گویی حسین (ع) سفیر تمامی آن خاندان است.

دهه محرم که می‌آید، یادم می‌آید دوست دارم فلسفه‌بافی‌های تصمیم‌های مهم زندگی‌ام را گره بزنم به خاندانی که سفیرش پیرمرد ۵۷ساله‌ای بود که هزار و سیصد و چند سال پیش، پیش‌قراولان کاروان هدایتش را از بالای باروهای حکم‌رانی فاسقان بر زمین افکندند. شما که غریبه نیستید، دهه محرم است که یادم می‌افتد مذهبی هستم.

توسط فاطمه نجفی

شاید بپسندید مطالب بیشتر از نویسنده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.