داستان‌ها خود زندگی‌اند

متولد و بزرگ‌شده اهوازم، جایی که تا چشم کار می‌کنه یا نفته یا خاک. یکی از علتای اومدنم به رشته نفت هم همین قضیه بوده. البته دلیل بزرگ‌ترش اینه که پدرم شغلش توی حوزه نفت بوده و ناخودآگاه دوست داشتم دنباله‌روش باشم. از طرف دیگه خودم علاقه زیادی به شیمی داشتم و با مشورت دوستام به این نتیجه رسیدم که می‌تونم توی نفت این علاقه را دنبال کنم.

خانواده سهم زیادی در ورود من به دنیای هنر داشت؛ عموی من نویسنده است و عموی دیگرم علاقه‌مند به شعر و پدرم هم شاعر ولی خودم هم علاقه‌مند بودم به هنر. توی کودکی زیاد کتاب می‌خوندم و علاقه زیادی به داستان و اشعار کهن ایرانی داشتم. همیشه وقتی داستان می‌خوندم، سعی می‌کردم توی ذهنم ادامه داستان رو برای خودم خلق کنم. همیشه توی خلوت خودم به داستان‌های جدید فکر می‌کردم. یه‌جایی بود که به این نتیجه رسیدم که می‌شه فقط این داستانا توی ذهنم نباشه و اونا رو بنویسم و باهاشون زندگی کنم و جون تازه‌ای به شخصیت‌هاش بدم. شخصیت‌های داستانام فقط شخصیت‌های خیالی نبودن و همین آدم‌های دوروبرم رو هم شامل می‌شد و براشون یه زندگی جدید رو خلق می‌کردم. توی اهواز تئاترهای زیادی هم می‌رفتم، با دیدن فیلم عشق می‌کردم و از خوندن داستان و رمان لذت می‌بردم. کم‌کم فهمیدم که علاقه دارم به این کارا. تمام اینا برای من از نه سالگی شروع شد و همون موقع تصمیم گرفتم در یه زمان مناسب و توی یه مکان مناسب یه داستان بنویسم و منتشر کنم.

ایده «من می‌جنگم» مهر ۹۷ به ذهنم رسید. قبلش داستان‌های کوتاه و بلند زیادی نوشته بودم ولی به چاپ نرسیده بودن. پارسال درگیر کنکور بودم و نمی‌شد وقت زیادی روی داستان بذارم. بیشتر سعی می‌کردم ایده بزنم و شخصیت‌پردازی کنم، چندین و چند بار هم داستان عوض شد. اسم کتاب برای من یه اسم خاصه. داستانم درباره آرزوها و سعی و تلاش‌های یه جوونه. یه‌مقدار که داستان جلو رفت و به وسطاش رسید، یه اتفاقی برام افتاد که باعث شد فایل بپره، هیچ نسخه بکاپی هم نداشتم. واقعا ناامید شدم و حالم خراب شد ولی بعد یه مدت با خودم گفتم تو داری درباره شخصیتی داستان می‌نویسی که با تمام سختی‌ها داره سعی می‌کنه موفق باشه، پس چرا خودت باورت به این قضیه کم‌رنگ شده. اونجا بود که عنوان «من می‌جنگم» رو برای کتاب انتخاب کردم. طرح جلد کتاب هم که «من می‌جنگم» روی یه دیوار نقش بسته، به این موضوع اشاره داره. می‌گن آرزوهاتون رو بنویسید و بزنید به دیوار تا جلوی چشم‌تون باشه. «من می‌جنگم» یه هدف بود برای امیر هوشمند، جمله‌ای بود که تموم زندگی‌اش رو تشکیل می‌داد و سعی می‌کرد همیشه به اون پایبند باشه.

نمی‌تونم بگم برنامه‌ام برای آینده چیه، علاقه دارم به جای گفتن آرزوهام اونا رو زندگی کنم و به اونا واقعیت ببخشم و بعدش درموردشون صحبت کنم. از یه طرف هم دوست دارم ببینم توی آینده چی پیش می‌آد. توی داستان هم نویسنده شخصیت خودش رو وارد داستان می‌کنه و جلو می‌بردش، بدون اینکه چیزی از آینده‌اش بدونه و دوست داره بدونه درگیری‌های داستان چه بلایی سر شخصیت می‌آره و چه سرنوشتی رو براش رقم می‌زنه.

واقعیت اینه که شریفی‌ها فراتر از تصورات من بودن توی این یه سال. فکر می‌کردم شریفی‌ها حتی بلد نیستند صحبت عادی هم بکنند و فقط درس می‌خونند ولی اصلا این‌طور نبود و اینجا تونستم دوستای خیلی خوبی پیدا کنم.

شاید بپسندید مطالب بیشتر از نویسنده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.