گفت‌وگو با سیدامیر سادات‌موسوی درباره تجربه سفر به آفریقا

فقر فرصت‌سوز است

سید امیر سادات‌موسوی چندماه پیش که شرایط مثل همان شنبه معهود بود، فیلش یاد آفریقا می‌کند و به کنیا می‌رود و بعد از آن راهی اوگاندا می‌شود و الآن در اوگاندا با کرونا هم‌زیستی دارد. سادات‌موسوی ورودی ۸۷ فیزیک شریف و فارغ‌التحصیل ارشد تاریخ علم دانشگاه تهران است که در کنار شار و طناز و نویسنده می‌شود  مسافر هم بهش گفت. «روزنامه پاکستان» سفرنامه ده سال پیش اوست. در یک گفت‌وگوی اینستاگرامی یک ساعتی با سید گپ زدیم؛ از سفر به آفریقا تا کرونا در قاره سیاه و البته کوله را روی دوش انداختن و زدن به دل جاده.

 

چی شد که سر از آفریقا درآوردی؟

هرموقع زمان خالی پیدا می‌کنم، به سفر می‌روم. حتی در سال‌هایی که مشغول به کاری بوده‌ام که نیاز به حضور مرتب دارد، سعی می‌کردم مواقعی را برای سفر مرخصی بگیرم یا در تعطیلات به سفر بروم؛ البته سفرهایی که دستاوردهای جدی داشته باشد و هدف از آن تفریح و استراحت صرف نباشد. تقریبا از چندماه قبل عید کار خاصی نداشتم و سرم خلوت بود. از طرفی مدت‌ها در ذهنم بود که سفر به آفریقا زمان درست‌وحسابی می‌خواهد و رفت و برگشت سریع فایده ندارد. تقریبا یک سال و نیم پیش سفری ده‌روزه به تونس در شمال آفریقا داشتم. فکر می‌کردم نیاز به زمان بیشتری برای سفر به آفریقا دارم؛ مخصوصا ناحیه زیرصحرایی آفریقا. کنیا کشور خوبی برای ورود به این منطقه است. مخصوصا چون می‌توان ویزای شرق آفریقا را با صد دلار گرفت و به سه کشور کنیا، اوگاندا و روآندا سفر کرد. برای ورود به سایر کشورها هم می‌توان به صورت آنلاین درخواست ویزا داد. ۲۴ بهمن با پرواز به استانبول آمدم و از آنجا به نایروبی، پایتخت کنیا. یک ماهی در کنیا بودم، بعد به اوگاندا آمدم و ده روزی از ورودم به اوگاندا گذشته بود که کرونا هم به اوگاندا پایش باز شد.

 

این سفر چقدر برایت خرج دارد؟

سفر سه نوع هزینه با خودش دارد؛ یکی هزینه پرواز و ویزاست، صد دلار ویزا و ۸ میلیون بلیط هواپیمای رفت‌وبرگشت. بخش دیگر هزینه‌های روزانه است که با سبک سفر من میانگین روزی ده دلار می‌شود؛ غذا و اسکان و رفت‌وآمد و … . غیر از این هزینه‌های خاص سفر مثل هزینه‌های توریستی و گردشگری‌ست که من سعی کرده‌ام تا حد امکان کمش کنم. البته من مدتی در کنیا کار داوطلبانه می‌کردم و هزینه اسکان نمی‌دادم یا از کوچ‌سرفینگ زیاد استفاده می‌کنم.

 

برای سفر هماهنگی خاصی هم با سازمانی انجام دادی؟

نه؛ آدم وقتی برنامه سفر می‌چیند، شروع می‌کند به گشتن و آدم‌های مختلف را پیدا کردن. مثلا من مسئول جایی را که در کنیا برایشان کار داوطلبانه می‌کردم، از کوچ‌سرفینگ پیدا کردم. در آنجا نوشته بود مسئول مرکز نگهداری از بچه‌های بی‌سرپرست هست. بهش پیام دادم و با او هماهنگ کردم که در آنجا در مدارس تدریس کنم. وقتی هم آمدم با افراد و جاهای دیگر آشنا شدم و ارتباط گرفتم. وقتی سفرت کوتاه نباشد و به سفر نگاه تجربی داشته باشی، به مرور با آدم‌ها و مراکز مختلف آشنا می‌شوی و ارتباط می‌گیری. من در این مدت چند مدرسه را بازدید کرده‌ام و حتی در آنها درس داده‌ام و چند برنامه نجومی هم برگزار کرده‌ام. این آشنایی و شبکه‌سازی به صورت زنجیره‌ای ادامه پیدا می‌کند. در کنیا در کوچ‌سرفینگ با شخصی آشنا شدم و با او به بازدید از یک مدرسه رفتم. در آنجا با فرد دیگری آشنا شدم و در صحبت‌هایمان حرف قبیله ماسای شد. او گفت که آشنایی دارد که می‌شود با کمکش از قبیله ماسای بازدید کرد. مرا به این آشنا وصل کرد و با او توانستم به قبیله‌شان بروم و سه چهار روزی با او همسفر بودم.

 

پس از اول سفر برنامه مشخصی برای هر روز سفرت نداشتی؟

نه؛ حتی اگر تلاش برای این برنامه‌ریزی هم داشته باشی، برای سفر ده‌روزه یا دو‌هفته‌ای جواب می‌دهد؛ مثلا من در کنیا در یکی از برنامه‌های ماهانه شاعران نایروبی شرکت کردم و شعر خواندم، در حالی که قبل از سفر اصلا چنین محفلی را نمی‌شناختم و تصادفی با آن آشنا شدم.

 

 

برنامه اصلی سفرت چیست؟ دنبال چه چیزی هستی؟

جاهای تفریحی و توریستی هر شهر را می‌توان در چند روز پوشش داد ولی از اینجا به بعد بخش جذاب سفر برای من شروع می‌شود؛ مردم، جامعه و اجتماع، فرهنگ و ارتباط بین آنها. مثلا در سفر پاکستان برای من خیلی مهم بود که بافت مذهبی و ارتباطات مذهبی مردم آنجا را بشناسم. در اینجا مسئله فقر برایم مهم است و به خاطر همین دوست داشتم در یکی از مراکز فقیرنشین اینجا حضور پیدا کنم و از نزدیک مسائل‌شان را حس کنم. من یک هفته در یک مرکز بودم ولی اصلا فقرشان را حس نکردم تا اینکه از هفته دوم برنامه غذایی و زندگی‌ام را مثل آنها کردم و با سیستم آنها پیش رفتم، در نتیجه در تجربه و لمس مستقیم چیزهای جدیدی متوجه شدم. مشکل آب آشامیدنی را تا وقتی تشنه نشده و آب معدنی در دسترس داری نمی‌فهمی. زمانی که مجبور باشی زغال تهیه کنی و آب را بجوشانی و بعد سرد کنی تا فقط تشنگی‌ات را بتوانی رفع کنی، متوجه می‌شوی. باید زمان گذاشت تا خوب فهمید و درک کرد. سریع‌السیر و کپسولی نمی‌شود متوجه شد. حتی خود آدم‌ها در هفته دوم متفاوت با هفته اول با تو رفتار می‌کنند، چرا که دیگر توریست و مسافر نیستی و آشنای آنها به حساب می‌آیی.

 

قبل از سفر پیش‌فرض‌هایی درباره آفریقا داشتی. چه چیزی در سفر با این پیش‌فرض‌ها خیلی متفاوت بود؟

قبل از سفر چیزهایی که خواندم کلی بود. حتی یک پادکست درباره تجربه سفر به کنیا گوش کردم ولی چیز دندان‌گیری نسبت به تجربه‌ام در سفر نداشت؛ دلیلش این است که ما یک‌سری کلیشه‌های ذهنی برساخته رسانه‌ها، فضای سیاسی و ارتباطات بین‌المللی و … داریم و برای اینکه حرف‌مان اعتماد بقیه را جلب کند، مجبوریم همین کلیشه‌ها را بازتولید کنیم. در واقع در مدت کوتاه می‌روی برای کلیشه‌های ذهنی ساخته‌شده از قبل مصداق پیدا می‌کنی و برای دیگران تعریف می‌کنی. من خوانده بودم که این کشورها فقیر هستند و درآمد سرانه‌شان پایین است ولی معنی اینها را وقتی با از نزدیک با آنها مواجه شدم فهمیدم. برای من قابل حدس نبود که وارد یک کشور شوم و هیچ آدم چاقی نبینم، در حالی که برای ما طبیعی به نظر می‌رسد که آدم‌ها چاق بشوند ولی پیش‌نیاز چاقی دسترسی به غذای کافی‌ست. خیلی از دوستی‌ها و رفاقت‌ها و دل‌تنگی‌های سفر هم قبل از آن قابل حدس نبود؛ اینکه آدم‌هایی را ببینم و بعدا دلم برایشان تنگ بشود و نسبت به آنها احساس همدلی داشته باشم.

 

تفاوتی بین  یک کشور یا شهر تا کشور و شهر دیگر از نظر سطح رفاهی دیدی؟

سوال سختی‌ست و با این سفر چندماه نمی‌توان به آن جواب داد، چون ما مستعد آن هستیم که دیده‌های محدودمان را تعمیم بدهیم. من در نایروبی در منطقه‌ای بودم که زیر خط فقر مطلق بودند ولی در اوگاندا در روستایی بودم در کنار دریاچه ویکتوریا. فقر اینجا با فقر نایروبی فرق داشت. قبلا در مقاله‌ای خوانده بودم که فقر مطلق یعنی افرادی که چند مورد از  هشت فاکتور ذکرشده را داشته باشند؛ فقدان غذا، فقدان آب آشامیدنی، عدم دسترسی به سرویس بهداشتی، عدم دسترسی به روزنامه و منابع خبری و اطلاعات و … . در روستایی که در اوگاندا بودم، گرسنگی وجود نداشت، چون دقیقا کنار دریاچه بود و مردم به راحتی ماهیگیری می‌کردند ولی در فقر شهری در نایروبی گرسنگی مطرح بود. البته در این روستا سرویس بهداشتی مناسب وجود نداشت. یکی از نکات جالبی که در این سفر به آن برخوردم این است که فقر جلوی جولان دادن ذهن را می‌گیرد، یعنی آدم استعداد و توانایی‌هایی دارد ولی چون فقیر است، نمی‌تواند از آنها استفاده کند، اصلا نمی‌تواند فکر کند و برنامه‌ریزی داشته باشد. من الان می‌گویم کسب درآمد برایی کار سختی نیست و درباره آنهایی که هیچ منبع درآمدی ندارند، قضاوت منفی دارم. این در حالی‌ست که من قسمت‌هایی از زندگی خودم را نمی‌بینم که بدون دغدغه و با حمایت خانواده زندگی کرده‌ام و به من اجازه داده شده که ریسک کنم، تجربه کسب کنم و علایق و استعدادهایم را به مرحله شکوفایی برسانم. خیلی از افراد این دوره را اصلا طی نکرده‌اند و فرصتی برای این تجربه و ریسک و آزمون و خطا نداشته‌اند. در نایروبی دیدم کسانی که با مشکل تأمین غذا روبه‌رو هستند، خودبه‌خود آشپزی هم بلد نیستند، چون یا پولی برای تهیه مواد غذایی نداشته یا این‌قدر کم بوده که ساده‌ترین مواد غذایی را خریده و به ساده‌ترین شکل ممکن آماده کرده‌اند. فشار فقر باعث می‌شود که اصلا آدم نتواند به خیلی چیزها فکر کند. من در این سفر فهمیدم که حتی اگر شما یک ماه مشکل یک آدم فقیر را رفع کنی و دغدغه‌های اولیه را از روی دوشش برداری، می‌تواند تأثیر بلندمدت روی زندگی‌اش بگذارد، چرا که اجازه فکر کردن و تجربه کسب کردن به او می‌دهی.

 

چطوری این‌قدر راحت و بی‌دغدغه سفر می‌روی؟

سفر کردن نسبت به زندگی عادی و ساکن بودن در یک‌جا هزینه بیشتری دارد ولی سفر کردن به سبک من زیاد پرهزینه نیست. بیشتر مسئله اولویت‌های آدم است که تجربه‌هایش را تعیین می‌کند. مسائل مالی برای من هم جدی‌ست و یکی از خوبی‌های کار داوطلبانه در سفر کاهش هزینه‌هاست. اتفاقا بعد از شیوع کرونا کمی ترسیدم ولی خوبی‌اش این بود که کلا‌س‌ها به شکل آنلاین درآمدند و دوباره تدریس برای شاگردانم در تهران را شروع کردم.

بلیط برگشتم به صورت عادی ۴ خرداد از نایروبی است ولی معلوم نیست چه می‌شود و هنوز هواپیمایی اطلاعی نداده. شخصا دوست دارم برگشتم را به تعویق بیندازم و از فرصت اینجا ماندن برای دیدن بیشتر این نواحی استفاده کنم و حتی اگر بتوانم بروندی را هم ببینم که براساس درآمد سرانه فقیرترین کشور جهان است.

شاید بپسندید مطالب بیشتر از نویسنده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.