شریف انتخاب چهارمم بود

من از اول با درس خوندن حال نمی‌کردم اما به خاطر پدرم سعی می‌کردم معدلمو بالای ۱۹ نگه دارم. همیشه دوس داشتم کار کنم ونهایتا سیزده چهارده سالم بود که تو بازار تو حوزه طلا و جواهر مشغول به کار شدم. کنکور رو دادم و زمان انتخاب رشته رسید. دلم می‌خواست بتونم برق بخونم اما رتبه‌ام اجازه نمی‌داد تا اینکه کاردانی الکتریک دانشگاه صنعت هوانوردی قبول شدم. خیلی دانشگاه خوبی بود، چون داخل محوطه پر هواپیما بود و هر چیزی رو که تئوری می‌خوندیم، می‌تونستیم با چشم ببینیم. درسمو می‌خوندم اما تو ذهنم کارای بهتری رو برای خودم می‌دیدم.

از سال ۹۱ وارد مجموعه‌های مختلفی شدم؛ مثلا به سبب کار داخل یه شرکتی که کار تجهیز شبکه انجام می‌داد، وارد شرکت‌های مختلف دیگه‌ای داخل ایران شدم؛ شرکت ماموت، دخانیات و …کار و بدست آوردن تجربه توی این شرکت‌ها از یه کاری مثل درس خوندن برام جذاب‌تر بود. از یه سالی به بعد به خودم گفتم: «خب دیگه دوراتو زدی؛ یه‌جا آروم بگیر.»

دنبال یه کاری بودم که فرهنگی و پاره‌وقت باشه، چون صبح‌ها دانشگاه بودم. جنبه مالی‌اش برام مهم نبود، چون زیاد پول درآورده بودم. این شد که سر از روزنامه جام‌جم درآوردم اما دیدم ساختاری که داره با چیزی که توی ذهنم بوده کاملا متفاوته. فکر می‌کردم جای آرومیه و می‌تونم به همه کارای دیگه‌ام برسم اما خب مثلا یهو ساعت ۲ شب زنگ می‌زدن و کار داشتن… تو ذهنم دنبال این بودم که آدم اثرگذاری باشم اما دیدم اینجا عملا کارمندم و سال‌ها بعد می‌خوام بشم یه مدیر میان‌رده. تصمیم گرفتم که از روزنامه بیام بیرون و رفتم فرودگاه امام. یه مهندسی اونجا بود که آدم جوون‌گرایی بود و به جوون‌ها میدون می‌داد. یه تیم ۵ نفره درست کردیم و تصمیم گرفتیم یه تغییراتی تو فرودگاه ایجاد کنیم. اولین کاری که کردیم این بود که عیب‌های فرودگاه رو در بیاریم. نتیجه این شد که طی مدت کوتاهی همه با ما دشمن شدن ولی خب اثرگذاری‌مون رو داشتیم.

تقریبا یک سال تو فرودگاه بودم. بعدش دوباره به بازار برگشتم و همون کار طلا و جواهر. با دو سه تا از بچه‌ها کارگاه راه انداختیم؛ از کارگاه طراحی شروع کردیم و بعد کم‌کم گسترشش دادیم، چون کمال‌گرا بودم، تصمیم گرفتم که برم یه مدرکی هم بگیرم. فضای بازار مثل دانشگاه نیست که هرسوالی داشتی از استاد بپرسی و جوابتو بگیری. من توی بازار برای چندتا سوال مجبور بودم یا برم شاگردی یکی رو بکنم تا یه سال بعد جواب بگیرم یا اینکه پول بدم براش که نهایتا برای یک صفحه پشت‌ورو سوال مجبور شدم ۲ میلیون پول بدم. خلاصه احساس نیاز کردم که برم دانشگاه، چون استادا بدون هزینه‌ای بهت اطلاعات می‌دن و این بچه‌ها هستن که مقاومت می‌کنن. رفتم کنکور ثبت‌نام کردم و آروم آروم درس می‌خوندم. به بقیه کارام می‌رسیدم و در کنارش درسم می‌خوندم. به خانواده‌ام هم نگفته بودم که کنکور دادم.

روزی که رتبه‌ام اومد، شیرینی گرفتم بردم خونه. همه فکر می‌کردن شیرینی ازدواجمه. باور نمی‌کردن کنکور دادم. توی انتخاب رشته سه تا انتخاب اولم همون دانشگاه قبلی بود. بعدش شریف بود. اون سال درکمال ناباوری اون دانشگاه ورودی نگرفت و من انتخاب چهارم یعنی هوافضای شریف قبول شدم. بازم نمی‌دونستم ثبت‌نام کنم یا نه. گفتم حالا می‌رم اگه نخواستم انصراف می‌دم ولی خب موندگار شدم.

توسط مریم اشتهاردی

شاید بپسندید مطالب بیشتر از نویسنده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.