به بهانه سالروز تولد هوشنگ ابتهاج

بر ماهیان، تپیدن دریا مبارک است…!

به جست‌وجوی خجسته‌زادروزت، تقویم سرخ‌وسیاهِ نودوهشتِ شوم را ورق می‌زنیم. دیدگان‌مان به چهره غضب‌آلود بهار می‌افتد؛ فصل اندوه‌باری که نه در قامت دلربای دخترکی یاسمن‌به‌دست، که با هیبت مخوف اژدهای سیل، به پیشواز سرزمین‌مان آمد، بادبانِ زندگانی ترک، ترکمن، لر، عرب، بلوچ و فارس را درهم‌شکست و خورشید آرزویشان را در کبودِ دره غم، غرق کرد. چشمان‌مان را که از رویت رسم بدعهدی ایام، منزلگه ابرهای همه عالم شده‌اند، از خیره‌گشتن به اردی‌جهنم بازمی‌داریم و به شوق تماشای مهر، به درگاه خزان نظر می‌دوزیم. دریغا و دردا! که این پروازِ نگه، کوچیدنی‌ست عبث از چاله به چاه و پاییز نیز جز آفتابی افسرده و مرغان مرگ‌اندیشی با آواز تلخِ «مرگِ چهره‌پردازان سَحَر» بر لب، ارمغانی برای آسمانِ دل‌شکسته ایران نداشت و زردی و قرمزی کریه خویش را نه از برگ‌وبار درختان که از چهره‌های ماتم‌زده مردم و خون‌های به‌جوش‌آمده‌شان وام گرفت. آه! خیال می‌کردیم از زندان یلدا که بگریزیم، یک‌گام به لمس شکوفه‌زار سپیده نزدیک‌تر شده‌ایم ولی افسوس که برف دی‌ را هم یارای سپیدکردن گلیم تیره‌بختی ما ساکنان این خاک رنجور نبود و با فروشکستن اختران گیتی‌فروزی که ظلمت‌باوران از سپهر وطن رانده‌بودندشان، داغ دیگری بر جگرهامان نشست که تا فردای مرگ خضر، سرد و خاکسترنشین نخواهد شد.

اما ای پیر پرنیان‌اندیش! ششمین روز از ماه دوازدهم، حکایتی دیگرگونه دارد؛ گاهِ ناچیزیِ مرگ، فصلِ پنجمِ عمر و آنِ دوباره‌شکفتنِ بذرِ امیدی‌ست که تو در سینه‌هامان کاشته و از چشمه جانت آبش داده‌ای. پس اگر چه خسته‌ایم از افتادن‌های هزارباره در نشیب راه طلب، باز چون قطراتِ رودی زنده و پیوسته‌روان، با سر و دست به درِ سنگیِ سرای بی‌کسی‌ات می‌زنیم تا میهمان بزمِ دریایی‌ات شویم؛ رها از گرهِ کورِ گمارِ غربت، در سایه‌سار امن ارغوان برافراشته‌ات، از نغمه‌ی داوودی ابوعطای شجریان سرمست گردیم؛ بال‌دربالِ تارِ لطفی، به کهکشان نور پر بکشیم؛ شاخه‌های خشکیده‌ آمال‌مان را به بوی نَفَسِ مسیحایی سروِ دلپاکت پیوند زنیم؛ اسفند یأس را دود کنیم و با تو به انتظار صبحِ فروردینیِ آزادی بنشینیم که این بار با عزای دل ما و زنجیر ستم، همسفر نیست…!

ای جنگل! ای پیوسته پاییز
ای آتش خیس
ای سرخ و زرد، ای شعله‌ سرد
ای در گلوی ابر و مه فریاد خورشید
تا کی ستم با مرد خواهد کرد نامرد
ای جنگل!
اینجا سینه‌ من چون تو زخمی‌ست

توسط فرزاد فتوحی

شاید بپسندید مطالب بیشتر از نویسنده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.