بعد از محاسبات

ساعت حدود پنج و ربع بعد از امتحان محاسبات از داخل ابن سینا رد می‌شدم که حس کردم فضا خیلی ملتهب است. یکی اتیکت پخش می‌کرد. دو نفر یک گوشه با نگرانی با هم صحبت می‌کردند و … یکی از بچه‌ها به من گفت: «ساعت پنج و نیم تجمع رو میای دیگه؟» گفتم بریم. از التهاب کف ابن‌سینا حدس می‌زدم تجمع امروز خیلی معمولی نیست.

به سمت سردر راه افتادیم که یک صحنه خیلی جالب دیدم، یک خانم همزمان با اینکه داشت دود سیگارش را فوت می‌کرد، از دکتر حسینی برای حضور در تجمع دعوت کرد. دکتر حسینی هم با یک حالت خاصی که انگار خیلی خوشش نیامده باشد گفت «چشم، ان شاء الله». وقتی به نزدیکی سردر رسیدیم، حدود ۵۰ الی ۶۰ نفر داخل و نزدیک همین تعداد خارج از دانشگاه جلوی سردر اصلی بودند. گذشت و کم‌کم بچه‌ها دسته دسته به تجمع از بالا اضافه می‌شدند. عده‌ای شروع کردند به شمع روشن کردن و آرام «یاردبستانی من» را زمزمه می‌کردند. این موقع حدودا ۲۵۰ الی ۳۰۰ نفر داخل دانشگاه و تعداد کمتری خارج دانشگاه بودند. کم‌کم بچه‌ها شروع کردن به شعار دادن که شعارهای خیلی تندی نبود و برای من جالب بود که همه نوع از بچه‌ها شعارهای یکسان می‌دادند. با اینکه تم کلی دست‌نوشته‌ها با هم متفاوت بود و نشان از تحلیل متفاوت نسبت به قضیه داشت.

بچه‌های بسیجی شعاری توی این فضا که همه داغدارند و این غم بزرگی هست داشتند می‌دادند که عده‌ای از بچه‌های دیگر خیلی علاقه نداشتند شعارها با بچه‌های بسیج جلو برود و شروع کردند به شعار دادن  علیه صداوسیما و بسیجی‌ها هم شعار خودشان را تمام کردند و با بقیه بچه‌ها همراه شدند.

در این موقع بود که حس کردم با دبی بسیار زیاد از بیرون به جمعیت اضافه می‌شود و تعداد کمی کارت نشان می‌دادند و بقیه هم از کنار آنها با خیال راحت به داخل دانشگاه می‌آمدند. برایم عجیب بود که در زمان‌های عادی دانشجوی خودمان کارت نداشته باشد، برای آمدن داخل دانشگاه بسیار معطل می‌شود ولی الآن این همه چهره کاملا ناآشنا به داخل دانشگاه می‌آیند.

بعد از شعار دادن علیه صداوسیما دیگر هیچ شعاری از داخل دانشگاه شروع نشد و اول عده‌ای خارج از دانشگاه بلند فریاد می‌زدند و بعد از داخل صدا بلند می‌شد. شعار بعدی درباره سپاه بود که بسیجی‌ها سکوت کردند و با شعار همراهی نکردند اما واکنش هم نشان ندادند. شعارها کم‌کم داشت تند می‌شد که وقتی به رهبر مربوط شد، بچه‌های بسیج شعار «دانشجو بیدار است، از تفرقه بیزار است» را سر دادند. موقع سردادن همین شعار یکی از بچه‌های معترض به سمت یکی از بچه‌های بسیج دوید و دست‌نوشت‌اش را گرفت و هولش داد و بسیجی هم آن را هول داد که شعار «ولش کن ولش کن» بلند شد.  به شخصه نفهمیدم مخاطب این شعار چه کسی بود. وقتی بخش خوبی از جمعیت داشت ضد رهبر شعار می‌داد، دیدم یکی از بچه‌های بسیج گریه می‌کند و بقیه هم با عتاب می‌گفتند این کار را نکن. هر موقع درگیری به وجود می‌آمد، خود بچه‌ها از هر دو بخش تلاش می‌کردند جدا کنند و پی درگیری نبودند و عده‌ای از بچه‌های هر دو بخش هم داد می‌زدند که ما برای دعوا نیامده‌ایم.

زمانی که شعارها خیلی تند شد و عده‌ای از جمع هم این مدل شعار را پس زدند، بچه‌های بسیج سعی می‌کردند تا با یک شعار دیگر صدای آن شعار را کم کنند. این برخورد ادامه داشت تا از بیرون یکی شعار و فحاشی علیه بسیج و بسیجی‌ها را آغاز کرد و به خصوص به دختران چادری خیلی بیشتر فحش و بد و بیراه مستقیم داده می‌شد و حتی برخی سعی می‌کردند با آنها هم درگیر شوند. بچه‌های بسیج مقابل شعارها و فحاشی‌های علیه خودشان فریاد می‌زدند: «بسیج فدای ملت».

بعضی از بچه‌هایی که مسئولیت برنامه را قبول کرده بودند سعی می‌کردند خودشان را بین دو جمع قرار دهند تا به زد و خورد نرسد. (بچه‌های مسئول درواقع هیچ تأثیری در پیشبرد تجمع نداشتند و حتی خود یکی از مسئولین برنامه بارها مورد عتاب و بد و بیراه قرار گرفت.) تا اینکه یکی عکس شهید ابو‌مهدی را پاره کرد و جمع سوت و کف زد. برخی هم می‌گفتند جمع عزادار سوت و کف نمی‌زند. به سمت عکس رهبر و امام خمینی و بنری با نوشته «یا ابا صالح» هم رفتند که  بسیجی‌ها سعی می‌کردند جلوی آنها را بگیرند تا اینکه خودشان آن عکس‌ها را جمع کردند تا تعرضی به آنها نشود ولی برای من جالب بود که برخی حتی با جمع شدن بنر «یا ابا صالح» هم سوت و کف می‌زدند. گذشت تا اینکه بچه‌های بسیج از جمع خارج شدند و شعارها به شدیدترین لحن و موضع خودش رسید و مسئول برنامه قصد داشت بیانیه خودش را بخواند. ابتدا با شعار مخالف جمع روبه‌رو شد. یکی از بچه‌هایی که کنار من ایستاده بود و با خیلی از شعارها همراهی می‌کرد گفت که اینها چرا به اسم اسلامی حساس شده‌اند. به غیر از جایی که انجمن اسلامی در بیانیه‌اش خواسته و نقدی نسبت به رهبر داشت و جمع تشویق کرد، بقیه جاها بیانیه خیلی به مذاق جمع مخصوصا بخش بیرونی خوش نیامد و با خواسته آنها که به سمت بالا برویم موافقت نشد.

هرچه می‌گذشت از جمعیت تجمع کم می‌شد. وقتی خودم از جمع خارج شدم، از کنار میله‌ها دیدم نیروی نوپو آمده و روبه‌روی در دانشگاه ایستاده ولی به نظر می‌آمد نزدیک افراد تجمع بیرون نشده است. کنار جمع برخی گروهی و برخی دو به دو داشتند با هم بحث می‌کردند و برایم جالب بود که اینجا چرا اینقدر با احترام و رفاقت صحبت می‌کنند ولی درون جمع اصلا چنین برخوردی وجود نداشت. به نظر تجمع شنبه اصلا تجمع خوبی نبود. تجمع برای عزاداری نبود، تجمع دانشجویی کامل نبود. مسیر شعارها از بیرون مشخص می‌شد و بچه‌های دانشجویی که آنجا بودند، صرفا همراهی می‌کردند. در مجموع به نظر من تجمعی نبود که مورد رضایت دانشجوی عزادار باشد.

توسط طه علی‌نژاد

شاید بپسندید مطالب بیشتر از نویسنده

1 نظر

  1. یک آنجا بوده می گوید

    آخ که چقد بسیج معصوم و نظلومه،بمیرم براش،واقعا نویسند بی نقص بود،اگه یکم بیشتر ادامه میداد در راستای همدردی با اعضای مظلوم و سکوت پیشه کرده بسیج اشک میرختم که خب البته لطف کردن و مراعات حال مخاطب نموده و از تحریک عاطفی بیش از این خودداری کردند.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.