بیرونی‌ها و درونی‌ها

شنبه نماز را مسجد خواندم. بعد نماز یکی دوتا از بچه‌ها گفتن نمیای؟ آنها رفتند و بعد چند دقیقه به طرف سردر راه افتادم. تقریبا ۵:۱۵ که از جلو سردر رد شدم، حدود ۶۰ نفر را دیدم و خیلی خبری نبود. اما الان که به سردر رسیدم، کمی غافلگیر شدم. جمعیت خیلی بیشتر شده بود و عده‌ای هم بیرون دانشگاه ایستاده بودند. اوضاع به هم ریخته بود و تجمع سر و صاحب مشخصی نداشت. در آن گیرودار چشم چشم کردم و رفقا را جلوی سردر دیدم و به جمع‌شان اضافه شدم. تعدادی از دانشجوها هم حائل شده بودند تا درگیری پیش نیاد.

سروصداهای پراکنده از این طرف و آن طرف شنیده می‌شد و گاهی هم شعارهای هماهنگ‌تر و البته کمی تند. پرس‌وجو کردم از رفقا و گفتند حراست در را باز گذاشته تا هر کسی داخل بیاید. «عزا عزاست امروز» را رفقای بسیجی سرمی‌دادند. شروع کردند توهین به بسیج و بچه‌ها هم شعار دادند که «بسیج فدای ملت». بعد از چند دقیقه دیدم که که تقریبا همه شعارها از بیرون شروع می‌شود و بعد هم تعدادی در داخل تکرار می‌کنند. گاهی شعارهای تلخی هم علیه انقلاب و آقا و حاج قاسم دادند. شعارهای بیرونی‌ها انصافا حرفه‌ای و نقطه‌زن بود و البته خیلی تندتر. تلاش هم داشتند تا جمعیت داخل دانشگاه را به سمت خیابان‌های بیرونی ببرند (احتمالا شبیه امیرکبیر) و هر از چندی داد می‌زدند: «دانشجو بیا بیرون».

رو کردم سمت رفقا و گفتم اینها دانشجواند و ما با اینها کاری نداریم اما آن بیرونی‌ها نه (در داخل دانشجوی فعلی و سابق شریفی با غیرشریفی‌ها قاطی شده بودند اما بیرونی‌ها کلا ربطی به دانشگاه نداشتند). برگشتیم سمت‌شان و فریاد زدیم: «آشوبگر دروغگو، کارت دانشجویی‌ات کو؟» و «دانشجو نیستی برو». اوضاع خیلی خطرناک بود و عمده حواسم به این بود که درگیری رخ ندهد. اگر درگیری رخ می‌داد یا کسی با سوءنیت از بیرون وارد جمعیت می‌شد (که شده بود) و درگیری راه می‌انداخت، معلوم نبود چه اتفاقی رخ بدهد؛ پس لازم بود تا به نحوی جمعیت بیرون و داخل از هم جدا می‌شدند.

چندتا از بچه‌های شورا مرکزی انجمن تلاش کردند تا جمعیت داخل دانشگاه را به سمت بالا ببرند. یکی از برگزارگنندگان اصلی بر دوش دیگری رفت و با صدای بلند از جمعیت خواست تا به سمت بالا بروند. بلافاصله موج مخالفت‌ها از این طرف و آن طرف بلند شد و آمد پایین.

با رفقا رفتیم و با تعدادی از برگزارکنندگان صحبت کردیم و بنا شد تا با کمک همدیگر دانشجوها را به سمت بالا ببریم اما تلاش بی‌فایده بود و اوضاع شیرتوشیرتر از این حرف‌ها. باز هم اوضاع شد شبیه چند دقیقه قبلش و ما همان جلو سردر بودیم. بعضا افرادی از روی میله‌های سردر داخل می‌پریدند و کم‌کم عده‌ای از جمعیت دوروبر ما شروع کردند به هل دادن بسیجی‌ها. در چند مورد هم بطری آب معدنی از بیرون به سمت ما پرتاب شد که توی سر چند تا از رفقایمان خورد.

بالاخره یکی از دانشجوها رفت و پرتابل را آورد و داد به دست یکی از بچه‌های سابق انجمن تا بیانیه را بخواند. در کم‌رمقی نسبی داخلی‌ها و شعارهای  بیرونی‌ها به هر زحمت که بود بیانیه را خواند و از جمعیت خواست تا به طرف بالا حرکت کنند. بعد هم عده خوبی «یاردبستانی»گویان راه افتادند و جلو سردر کمی خلوت‌تر شد.

بعد از این آرامش خاظر نسبی سمت دکتر افشین رفتیم و گلایه کردیم که چرا در را بازکرده و …؛ بحث و گفت‌وگوهای سه چهار نفره سرپایی هم بین دانشجویان بیشتر شد؛ از اوضاع مملکت گرفته تا درگیری‌های دانشگاه صحبت. کم‌کم و با گذشت زمان جمعیت داخل هم در حال متفرق شدن بود اما بیرونی‌ها ول‌کن نبودند. بالاخره هر جور بود بدون درگیری تمام شد و خدا رحم کرد خون از دماغ کسی نیامد.

توسط علیرضا بصیری

شاید بپسندید مطالب بیشتر از نویسنده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.