گفت‌وگو با سید امیرسادات موسوی

من این جنگیدن را دوست دارم

بعضی او را با شعرهای طنزش در برنامه‌های تلویزیونی و کلیپ‌های اینترنتی می‌شناسند، بعضی‌ها هم «روزنامه پاکستان»ش را خوانده‌اند و قلمش را دوست دارند. عده‌ای هم او را با المپیاد نجوم به خاطر می‌آورند و این اواخر هم توییتری‌ها با توییت‌هایی که درباره شرایط کارش در مجله رشد جوان و دلایل استعفایش از آنجا نوشت، با او آشنا شدند. سید امیرسادات موسوی شریفی‌ای است که راه معمول شریفی بودن را زیاد دوست نداشته و راه خودش را در پیش گرفته. روز شنبه چند ساعتی مهمان روزنامه بود تا درباره تجربیاتش با هم صحبت کنیم.

 

اسم سید امیرسادات موسوی چند چیز را به ذهن می‌آورد: طلای المپیاد نجوم، فیزیک شریف، تاریخ علم تهران، شعر و طنز و البته مجله رشد جوان. اینها چطور به هم ربط پیدا می‌کند؟

در دوران دبیرستان بیشتر مشغول درس و المپیاد نجوم بودم، طلای المپیاد را گرفتم و از همین طریق بدون کنکور وارد دانشگاه شدم. همه می‌گفتند یا باید بروی عمران یا برق تا نانت در روغن باشد. من بین این توصیه‌ها و جو جامعه و علاقه‌ام سردرگم بودم ولی جسارتی که المپیاد به من داده بود و هم‌نشینی با استادان و افراد بلندپرواز باعث شد که کاری به حرف بقیه نداشته باشم و دنبال علاقه‌ام بروم. چون دوست داشتم قوانین پشت پرده طبیعت را در حوزه‌های مختلف بدانم، فیزیک را انتخاب کردم. در حین تحصیل در دانشگاه هم شیوه درس خواندنم علاقه‌محور بود و دنبال نمرات بالا نبودم. شاید این کار یک ریسک به شمار می‌رفت ولی در مورد من جواب داد.

در همان دوران چون دوست داشتم نویسندگی را به صورت جدی تجربه کنم، در نشریات دانشجویی فعالیت کردم؛ در دانشکده فیزیک با نشریه تکانه دانشکده فیزیک همکاری می‌کردم، برایش شعر می‌نوشتم. نشریه دال هم بود که برای گروه فرهنگی دانشکده بود و دوره کوتاهی سردبیرش هم بودم، در نشریات سیاسی دانشگاه هم می‌نوشتم. نقد فیلم می‌نوشتم، تحلیل سیاسی می‌نوشتم، اعتقادی و مذهبی می‌نوشتم، تقریبا درمورد همه‌چیز می‌نوشتم. شاید این کارها در حوزه فیزیک زیاد به دردم نمی‌خورد ولی برای امروزم خیلی مفید بوده. فضاهای مختلف را تجربه کردم و در همین حین خودم را هم بهتر شناختم. با دفتر طنز حوزه هنری هم ارتباط گرفتم و در جلسات‌شان شعر می‌خواندم و به برنامه‌هایشان می‌رفتم.

دوره لیسانس و ارشد من به این گذشت که بروم موضوعات مورد علاقه‌ام را تجربه کنم و یاد بگیرم و با فضایشان آشنا شوم؛ فیلم‌نامه‌نویسی، داستان‌نویسی، طنز، کاریکلماتور، شعر علمی، طنز دانشگاه، طنز سیاسی، ارتباط با نشریات و روزنامه‌ها، ستون‌نویسی، طنز اجتماعی.

راستش علاقه‌ای به پژوهشگر شدن در حوزه فیزیک نداشتم، چون احساس می‌کردم برای من حوزه‌های بکر و ناشناخته‌ای ندارد که بروم و کشف‌شان کنم و نمی‌خواستم یک آدم کوچک در یک پروژه بزرگ باشم. در دوره لیسانس از فرصت واحدهای اختیاری خارج دانشکده استفاده کردم و با گروه فلسفه علم آشنا شدم و تاریخ علم و فلسفه علم و فلسفه تکنولوژی گذارندم و حتی یک مقاله هم در تاریخ علم نوشتم. فهمیدم تاریخ علم اگرچه مقداری در حاشیه است و وسط دعوا نیست ولی در عوض کاملا بکر و کشف نشده است. همین شد که برای ارشد رفتم تاریخ علم دانشگاه تهران. جای ایده‌آلی برایم بود. موضوع کارم ورود نجوم جدید به ایران در دوره قاجار بود.

 

چه شد که سردبیر مجله رشد جوان شدی؟

از همان لیسانس نویسندگی علمی برای نوجوانان را شروع کرده بودم. یکبار برای مصاحبه به مجله رشد دعوت شدم و سردبیر وقت مجله پیشنهاد همکاری داد و من هم مثل همیشه از اینجور پیشنهادها استقبال کردم. بعد از دوره ارشد هم عضو شورای برنامه‌ریزی مجله رشد جوان شدم. سال ۹۵ پیشنهاد سردبیری این مجله به من شد. همیشه به من می‌گفتند چرا سراغ چیزهای به ظاهر بی‌ربط می‌روی؛ متون علمی، نجوم، شعر، داستان، ادبیات، نویسندگی، ویراستاری، مقاله‌نویسی، اینفوگرافیک و … ؛ ولی موقع پیشنهاد شدن سردبیری همین ویژگی تمایز اصلی من بود و باعث شد این پیشنهاد به من شود. همین هم شد که از آن به بعد به همه توصیه می‌کردم علایق‌شان را پیگیری کنند. ما که از آینده چیزی نمی‌دانیم و نمی‌توانیم تصور کنیم که چه پیشنهادهای شغلی در آینده برایمان وجود دارد، پس بهتر است که سراغ علایق در ظاهر بی‌ربط‌مان هم برویم. امروزه استارت‌آپ‌های جدیدی می‌آیند و زمینه‌های در ظاهر بی‌ربط را به هم مرتبط می‌کنند و برای این کارها آدم‌هایی مناسب هستند که در زمینه‌های مختلف کار کرده باشند.

 

نمی‌ترسی یک آدم سطحی بشوی که همه چیز خوانده ولی در هیچ حوزه‌ای متخصص نیست؟ همه را می‌دانی و هیچ نمی‌دانی.

اگر آدم می‌خواهد مثلا پژوهشگر فیزیک شود، باید حداقل برای یک دوره چندساله به صورت تخصصی و متمرکز در آن حوزه کار کند ولی درعین حال دانستن چیزهایی از موضوعات مختلف در جایی که آنها به هم ربط پیدا می‌کنند، یک مزیت است؛ مثلا کسی که درباره موضوعات علمی برای مخاطب عمومی می‌نویسد، هم باید علوم را تا حدی بداند و قدرت راستی‌آزمایی علمی را داشته باشد و هم در نویسندگی و قدرت بیان مهارت داشته باشد.

 

اینکه بتوانی به راحتی مسیر و وضعیتت را تغییر بدهی، جسارت زیادی نمی‌خواهد؟

من فکر می‌کنم تا حدود سی سالگی انسان‌ها فرصت تجربه و یادگیری دارند و نباید زیاد نگران آینده زندگی‌شان باشند. از آنجا به بعد هم جسارت آدم کمتر می‌شود و هم جامعه از تو انتظار دارد که بتوانی به خوبی معیشت زندگی‌اش را تأمین کنی و شغل پایدار داشته باشی. من طبق تجربه اینطور توصیه می‌کنم که تا سی سالگی زیاد به خودمان سخت نگیریم و جرئت تغییر مسیر را داشته باشیم. آدمی که زمینه‌های مختلف را تجربه کرده، اینقدر مهارت و توانایی و تجربه و شبکه ارتباطی دارد که از شکست در یک کار ترسی نداشته باشد و سریع بتواند سراغ یک کار دیگر برود. لازمه‌اش آزمون و خطا و ذوق‌آزمایی و شناختن هرچه بهتر خود است. یک مشکل هم در جامعه ما این است که در سنین پایین‌تر کمتر به آدم‌ها اعتماد می‌شود و پیشنهادهای خوب در سن‌های بالاتر سراغ آدم می‌آیند. سن که بالا می‌رود، شاید تجربه بیشتر شود ولی جسارت و انگیزه و ذوق و حال و حوصله هم کم می‌شود.

 

دبیرستان و کنکور و المپیاد چقدر مانع این تجربه کردن و دنبال کردن علایق می‌شود؟ در مورد خودت چطور بود؟

واقعیت این است که ۱۵ تا ۲۰ سالگی با مثلا ۳۵ تا ۴۰ سالگی تفاوت زیادی دارد. در نوجوانی آدم‌ها دغدغه ندارند و راحت ریسک می‌کنند و چیزهایی که در این دوران یاد می‌گیری و تجربه می‌کنی، ماندگارتر و اثرگذارتر است ولی کنکور و المپیاد می‌تواند مانع اینجور تجربه‌ها و ذوق‌آزمایی‌ها بشود. من خودم یکسال به صورت جدی کار المپیاد کردم ولی قبل و بعد از آن سعی کردم چیزهای مختلف را امتحان کنم. مثلا در راهنمایی وزن و عروض و قافیه خواندم و شعر می‌نوشتم و نشریه منتشر می‌کردم. در پیش‌دانشگاهی هم به دلیل فراغت از کنکور مطالعات زیادی انجام دادم. بعدا این مطالعات کمک زیادی به من کرد، مخصوصا در حوزه علوم انسانی دید خوبی به من داد و آن غروری را که نسبت به علوم تجربی داشتم، به تدریج از بین برد. درست است که در علوم تجربی برخلاف علوم انسانی حرف‌های محکم و دقیقی می‌توان زد و همین باعث غرور و نگاه منفی به علوم انسانی در بین بچه‌ها می‌شود ولی علوم تجربی از چیزهایی حرف می‌زند که از زندگی روزمره و جامعه دور هستند و علوم انسانی بحثش درباره خود زندگی و امور عینی روزمره ماست.

 

به عقب برگردی، دوباره فیزیک و تاریخ علم را می‌خوانی؟

آره؛ بهترین انتخاب برای من فیزیک بود، چون می‌خواستم یک شناخت خوب درباره مجموعه علومی داشته باشم که طبیعت را توصیف می‌کنند. هیچ‌موقع دوست نداشتم مهندس باشم و کار مهندسی انجام دهم. من در سن خوبی علاقه‌ام را شناختم و دلیلش هم این بود که در معرض تجربه‌های مختلف قرار گرفتم و خودم را محک زدم. برای ارشد هم شاید به جای تاریخ علم، تاریخ محض یا فلسفه علم می‌خواندم ولی دوست داشتم در حوزه علوم انسانی بروم و اصول کار پژوهشی در این حوزه را یاد بگیرم. من در دوره ارشد نحوه صحیح برخورد با تاریخ یاد گرفتم و الآن تاریخ را می‌توانم بهتر و درست‌تر و دقیق‌تر بخوانم. شناخت اولیه از علوم مختلف باعث یاد گرفتن روش‌ها و اصول آنها می‌شود و نگاه‌ها و بینش‌های آدم را اصلاح می‌کند. در نتیجه به صورت علمی با قضایا برخورد می‌کنیم و درگیر شبه‌علم نمی‌شویم.

 

به رفتن از ایران هم فکر کرده‌ای؟

اوایل دوره کارشناسی یک فکر قطعی برایم بود، یعنی با توجه به جو دانشگاه و المپیاد فکر می‌کردم که بعد از لیسانس به خارج از کشور می‌روم تا درسم را ادامه دهم ولی خب اتفاقاتی رخ داد که تصمیم گرفتم نروم. واقعیت این است که در ایران کار کردن ضروریاتی دارد که فراتر از مدرک و تحصیل است. یکی از آنها تجربه عینی است؛ تجربه کسب کنی، شبکه تشکیل دهی، آدم‌ها را بشناسی و اقتضائات کار را بفهمی. پس در عمل اگر در دوره لیسانس شروع به کار کنی، جلوتر هستی تا اینکه صبر کنی تا دکتری تمام شود و بعد وارد کار شوی. مسئله بعدی این است که آدم باید خودش را بشناسد و با توجه به آن ببینید در کجا و در چه شرایطی رضایت از خود دارد. من وقتی از کارم راضی هست که نتیجه‌اش به من و جامعه‌ام برگردد و این حس در ایران برایم ملموس است. اثرگذاری‌ام در ایران برایم لذت بیشتری دارد. من فداکاری خاصی نکرده‌ام، اینجا بیشتر لذت می‌برم و بیشتر بهم خوش می‌گذرد. من نیاز دارم به گعده کردن و گپ‌وگفت با رفقا. پشت اینها حرف و نظریه فلسفی هم وجود دارد. معنای زندگی فراتر از درآمد و سطح شغلی آدم است. باید خودمان را خوب بشناسیم و تکلیف‌مان را با معنای زندگی مشخص کنیم. هیچ‌وقت از تصمیمم پشیمان نشده‌ام. البته دوست دارم تجربه زندگی در خارج از کشور را داشته باشم و به نقاط مختلف دنیا سفر کنم.

 

ماندن در ایران برایت سخت نبود؟ اذیت نشدی؟

همه می‌دانیم که کار کردن در ایران سخت است. ایران ما کشوری است که دارد درجا می‌زند و شرایطش خیلی فرق می‌کند با کشورهای پیشرفته. دلیل ساده‌اش هم به نظر من همان چیزی است که کتاب «چرا ملت‌ها شکست می‌خورند» می‌گوید: نهادها و ساختارها و قوانین ما افراد را به خلاقیت و ابتکار تشویق نمی‌کند و به جایش افراد دنبال روابط و رانت هستند. کار کردن در ایران شبیه به جنگیدن است ولی این خودش برای من جذاب است. مهم‌ترین انگیزه من ساختن ایران است. ساختن یک بنا از صفر جذابیت زیادی دارد.

 

حضورت در مجله رشد جوان چطور بود؟ چرا استعفا دادی؟

من داشتم تدریس المپیاد انجام می‌دادم و از لحاظ مالی هم وضعم خوب بود ولی پیشنهاد رشد را پذیرفتم، چون از جنس علایقم بود. صبح که بیدار می‌شدم و می‌خواستم بروم مجله، اشتیاق زیادی داشتم در حالی که تدریس برایم اینطور نبود. همیشه در مجله دنبال ایده‌های جدید و سوژه‌های نو بودم. با کارم عشق می‌کردم و دوستش دارم و حس می‌کردم تأثیرگذار هم هستم.

متأسفانه سال گذشته وزیر آموزش‌وپروزش انتصاب ناامیدکننده‌ای برای سازمان پژوهش و برنامه‌ریزی آموزشی داشت و مدیرمسئول ما هم در نتیجه آن انتصاب عوض شد. وقتی کمی جلو رفتیم، فهمیدم افراد جدید تخصص این کار را ندارند و این جنس کار را نمی‌فهمند. موتور محرکه من عشق و علاقه‌ام بود نه بحث‌های مالی و درآمد و نمی‌توانستم با شرایط جدید خودم را وفق بدهم. با مدیران جدید صحبت می‌کردم تا سعی کنم آنها را آگاه کنم، اعتراض‌های خودم را می‌گفتم و می‌گفتم ولی مسائلی را مطرح می‌کردند که نشان می‌داد اصول و مقدمات این کار را نمی‌دانند. رسانه علم خودش را دارد و باید از آن استفاده کرد. بدترین کار در حوزه رسانه و فرهنگ حضور انسان‌های خیرخواه ولی بی‌اطلاع و بدون تخصص است که آسیب‌های جدی می‌زند. در نهایت صبر و تحمل ما تمام شد و فهمیدیم که نمی‌توان به کار ادامه داد، چون توان اصلاح و تغییر نداشتیم. اینکه بعدش هم آمدم و بعضی چیزها را گفتم، در نظرم بخشی از کنشگری من در راستای اصلاح بود. به نظرم در حوزه‌ای که به مردم و جامعه و بیت‌المال مربوط است، حق نداریم چشم‌مان را ببندیم و چیزی نگوییم بلکه وظیفه‌مان اعتراض و تلاش برای اصلاح است.

شاید بپسندید مطالب بیشتر از نویسنده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.