تخیل؛ پناهگاه آخر

هیچ امیدی برایت باقی مانده؟ فکر می‌کنی چه می‌شود؟ آیا هیچ راهی پیش روی‌مان هست؟ این پرسش‌هایی‌ست که این روزها خیلی‌هایمان از یکدیگر می‌پرسیم؛ و هیچ جوابی نیست. در چشم‌های یکدیگر به دنبال بارقه امیدی می‌گردیم؛ و نیست. حالا که تازه کمی از فاجعه فاصله گرفته‌ایم، حالا که فریاد جای خودش را به سکوت داده است، کم‌کم یأسی بر جای خشمِ فرّارمان رسوب می‌کند.

اما مهم‌ترین چیزی که در این یأس خودنمایی می‌کند، نه امکان‌ناپذیر بودنِ رسیدن به وضعیتی دیگرگون، بلکه امکان‌ناپذیریِ تخیل چنین وضعیتی است. شاید این بیت از خاقانی توصیف خوبی از چنین وضعیتِ معلقی باشد:

دست‌خون است در این قمره خاکی که منم

آه اگر ششدره دورِ قمر بگشایید

ششدره وضعیتی در بازی تخته‌نرد است که برای ادامه بازی باید مهره‌یمان را زنده کنیم اما مهره‌های حریف همه شش‌ خانه‌ ممکن برای قرار گرفتن مهره ما را پر کرده‌اند. در چنین وضعیتی است که حتی بخت‌یاری هم کافی نیست و در وضعیتی معلق تنها باید به خالی شدن یکی از خانه‌ها امیدوار بود. این بن‌بست، به‌مانند سدّی که ورای خود را می‌پوشاند، امکان اندیشیدن به «بعد» را مطلقا از ما می‌گیرد. همه چیزی که دیده می‌شود، سدی است که باید از بین برود. اما هنگامی که سد از بین برود، دیگر برای اندیشیدن دیر شده است.

گرفتار شدن در اکنونِ ابدی، چنین وضعیتی را برای ما رقم می‌زند و امکان تخیلِ وضعیتی متفاوت را از ما می‌گیرد. شاید نمودی از این فقدان را بتوانیم در شعارهای این روزهایمان ببینیم. در میان خیل عظیم شعارهای سلبی(البته با گسترش اندکی در معنای این واژه)، مثل شعارهایی با تکرار «نمی‌خواهیم» یا «استعفا» و یا شعارهای وصفی‌ای که معنای ضمنی آن‌ها هم سلبی است، کم‌تر شعاری هست که جنبه‌ای ایجابی داشته باشد؛ مثل شعاری که رفراندوم را درخواست می‌کرد. قبل از هر برداشت دیگری باید بگویم که این‌جا مسئله نه محتوای مستقیم شعارها که دلالت‌گریِ شکل آن‌هاست. از طرف دیگر، وفور شعارهای نفی‌کننده در چنین شرایطی کاملا طبیعی است؛ اما همین طبیعی بودن است که امکانِ تخیلِ امر غایب را از ما می‌گیرد. شعارهای ایجابی، مستلزم چنین تخیلی هستند؛ هرچند در همین مثال هم می‌بینیم که تأیید و درخواستِ امر غایب، به‌طور ضمنی ردّ امر حاضر را در خود دارد.

این یک ناتوانیِ جمعی و محدودیتی است که آگاهی همه ما کمابیش به آن دچار است؛ فقدانی که حتی بیش از خودِ شعارها در سکوت‌های کوتاه میان دو شعار دیده می‌شد. وقتی که جمعیت از تکرار یک شعار خسته می‌شد، اما گویی شعارِ بعد پیشاپیش خودش را به ذهن نمی‌کشید و سکوتی لازم بود؛ سکوتی که لکنتِ زبانِ تخیل جمعی ماست. بی‌شک ضعف تخیل جمعی ما، محصول این یأس‌های مقطعی نیست. چنین موقعیت‌هایی فقط قدرتِ انکار این ضعف را از ما می‌گیرند و ما را با واقعیتی عریان روبه‌رو می‌کنند.

این محدودیت هرچند جمعی، اما ناگزیر نیست. شاید واکنش شاعران به وضعیتِ پس از کودتای ۲۸ مرداد، نمونه خوبی باشد. «کاوه‌ای پیدا نخواهد امید/ کاشکی اسکندری پیدا شود»؛ این واکنشِ همه شاعران به چنان بن‌بستی نیست. کسانی دیگر هستند که حتی با وجود محتوای کاملا ناامیدانه، «رغمارغمِ بیداد» شعرهایشان حضور قاطع امرِ غایب است. در چنین شرایطی حتی شعری مثل «هست شبِ» نیما، با وجود یأس سیاه خود، به دلیل ارتباطی که با اکنونِ خود برقرار می‌کند حاوی عنصری فرارونده است؛ زیرا ارتباط برقرار کردن با اکنون، به معنای زمان‌مند کردن و دوری از ازلی‌-ابدی پنداشتنِ آن است. به این معنا وقتی سخن از تخیلِ امر غایب می‌شود، بحث خوش‌بینی کور نیست. اتفاقا در چنین شرایطی دو نوع واکنش می‌تواند تخیل وضعیتی متفاوت را به حاشیه ببرد. یک واکنش از جنس شعر «کاوه یا اسکندر» اخوان که بن‌بست را ابدی می‌پندارد و به دامان گذشته‌ای رمانتیک می‌خزد و یکی دیگر واکنشی که با خوش‌بینی خود، به آینده‌ای رمانتیک پناه می‌برد و مواجه شدن با یأس خود را نمی‌پذیرد. به همین خاطر، تخیل وضعیتی دیگرگون، به معنای تخیل وضعیتی که هیچ ارتباطی با موقعیت کنونی نداشته باشد، نیست. دست‌کم در یک خوانش، به معنای تخیل وضعیتی متفاوت است که برای جامعه‌‌‌ای با همه‌ی فردیت‌های تاریخی خود مطلوب می‌دانیم؛ هرچند هیچ راهی برای رسیدن به آن در موقعیت کنونی به ذهن نمی‌رسد. روشن است که اگر آینده خود را وضعیت یکی از کشورهای «پیشرفته» دنیا در نظر  بگیریم، ‌همه‌ی ویژگی‌های خاص جامعه‌ی خود را نادیده‌ گرفته‌ایم و به همین خاطر چنین وضعیتی نمی‌تواند با «اکنونِ» ما ارتباط برقرار کند. این‌جا دیگر تخیلی در کار نیست. آنچه به ذهن آورده می‌شود، امری حاضر در جغرافیایی متفاوت است، نه امری غایب که باید برای جامعه‌ای با تاریخ خاص خود به‌کمک تخیل برساخته شود. و البته مهم‌تر از ترسیمِ خیالیِ موقعیتی عینی، زنده ‌نگه‌داشتن توان تخیل است که برای فراروی از «آنچه هست» به «آنچه می‌تواند باشد» ضروری است؛ زنده‌ نگه‌داشتن این باور که آن سوی سدّ، چیز دیگری وجود دارد.

شاید به باور خواننده، شعارها و سکوت‌های تجمعات، چنین دلالتی نداشته باشند. من هم اصراری به درست بودن این برداشت‌ها ندارم. هدف این نوشته نه تحلیل شعارها و شعرهایی که به آن‌ها اشاره شد، بلکه استفاده از آن‌ها برای بیانِ مسئله‌ای‌ست. این‌‌ها خود بخشی از تلاش من برای تخیل وضعیتِ بعد از «ششدره» مشترک کنونی ماست که بدون کلنجار رفتن با کوریِ اکنون، ناممکن است. شاید درباره همین کوریِ اکنون است که نیما می‌گوید:

هست شب همچو ورم‌کرده تنی گرم در استاده هوا

هم از این روست نمی‌بیند اگر گمشده‌ای راهش را

شاید بپسندید مطالب بیشتر از نویسنده

2 نظر

  1. ... می گوید

    در این موقعیت عدم امکان، راه نجات ما این‌ است که به بدیل‌های وضع کنونی، به امر نو یا امر محال، بی‌اندیشیم. ادعای مقاله این است که اندیشیدن به امر نو ناممکن است و ارجاعاتی هم به شعار‌ها می‌دهد که کاملا درست است اما تحلیل کل مقاله از وضعیت کنونی، تا انتهای مقاله، ناقص باقی می‌ماند. من در این نوشته قصد دارم جمله‌ های مقاله را بسط دهم و امکانی برای دست‌یابی به امر ناممکن ترسیم کنم.

    رولان بارت در کتاب « درجه‌ی صفر نوشتار» وضعیتی را توضیح می‌دهد که هر نویسنده‌‌ی خوبی به ضرورت، گرفتارش می‌شود. نویسنده هنگامی که شروع‌ به‌ نوشتن می‌کند خود را در این جایگاه بازمی‌یابد که در حال استفاده از فرم‌ها و شکل‌های نوشتار گذشتگان است. به ناچار جمله‌های کهنه را تکرار می‌کند؛ فرم نوشته‌اش در یکی از مکاتب ادبی گذشته می‌گنجد. این در حالی است که اراده‌ی هر نویسنده‌ای معطوف به ساختن فرمی نو و منحصر به فرد در نوشتار است. این تنش بین امر نویی که نویسنده‌ می‌طلبد و جبری که دچارش می‌شود منتج به شکلی از اضطراب می‌شود که نویسنده را وا‌می‌دارد که چندین و چند بار بنویسد. در این حین بارها کاغذ را پاره می‌کند یا پیوسته در حال ویرایش متن است. گاهی اوقات اضطراب بیشتر می‌شود و گاهی لحظه‌ی نیک‌بختی فرا می‌رسد و نویسنده به یک جمله یا پاراگرافی رضایت بخش دست میابد. و در نهایت اگر بخت با او یار باشد شکلی نو از نوشتار می‌آفریند. او به امر محال، امر نو یا امر غایب دست میابد. تبدیل به دیگری می‌شود. او از خلال این فرآیند طاقت فرسا، از خلال «دیگری شدن»، هم خود و هم حیات را می‌آفریند.

    اگر به فرآیند بالا دقت کنید شرط امکان دیگری شدن نویسنده، مواجهه با یک وضعیت عدم امکان است. زمانی که همه‌ی شکل‌های ادبی گذشته خود را به نویسنده تحمیل می‌کنند ولی او هیچ یک از آن‌ها را نمی‌خواهد. در این لحظه زمان تا بی‌نهایت کش می‌آید و همه‌ی امور گذشته، ابدی جلوه می‌کنند. گویی هیچ امکانی برای امر نو، بخوانید آینده، وجود ندارد.
    در فرآیندی که نویسنده طی می‌کند، او به طور پیوسته نا‌امیدی را به‌تعویق می‌اندازد و هم‌پا با اضطرابی که تمام وجودش را فراگرفته، گذشته را می‌کاود. نبش قبر می‌کند.

    وضعیت کنونی ما به مثابه‌ی وضعیت نویسنده‌ای است که برای خلق امر نو مبارزه‌می‌کند. راه‌نجات ما جستجو‌ در گذشته‌ است یا آن‌طور که نیچه‌ می‌گوید، اراده‌ی گذشته. فقط از خلال اراده‌ی گذشته است که امر نو ممکن می‌شود. ما باید آرشیو‌ تاریخ‌مان را از نو بررسی کنیم و درباره‌ی امکانات نهفته در آن‌ها بنویسم. خوانش ‌ها‌ و‌ رویکرد‌های نویی بیافرینیم. نبش قبر می‌کنیم و حقایق گذشته‌ را آشکار می‌کنیم. قبرهای مربوط به انقلاب مشروطه، حزب‌توده، ملی گرایی، اسلام گرایی، فداییان خلق، جمهوری اسلامی و رابطه با غرب.
    دقت کنید که متنی که ما با آن سر و‌ کار داریم‌ محدود به جغرافیای ایران نیست. در وضعیت کنونی تاریخ‌مان به شدت به تاریخ جهان پیوند خورده بالاخص با خاورمیانه و غرب. پس راه نجات ما تا حدی از خلال بازخوانی تاریخ این متن و رابطه‌ی ما با آن هم می‌گذرد. شاید ما نجات پیدا نکنیم اگر با همه‌ی ستم‌دیده‌های جهان همراه نشویم. با عراق، لبنان، شیلی، فرانسه، اسپانیا، مصر، لیبی و هنگ کنگ.

    در عین حالی که‌ نویسنده جمله‌های گذشتگان را تکرار می‌کند، در هر جمله دست به تجربه‌ای نو می‌زند. واژه‌ها و ساختار جمله را تغییر می‌دهد و آزمون و خطا می‌کند. به همین شکل ما هم‌نیاز به آزمودن داریم. آزمودن شیوه‌های مقاومت و شکل‌های متفاوت زندگی. تشکیل شوراها و باز سازماندهی نیروی کار. اگر خود را صرفا محدود به آرشیو گذشته کنیم درون گرداب خیال‌پردازی و نوستالژی غرق می‌شویم. پس باید تجربه کنیم. این تجربه اضطراب آور و طاقت فرساست و در عین حال حیات بخش.
    با آزمودن شکل‌های جدید زندگی و نگاه دوخته شده به آینده، می‌توانیم گذشته را دوباره بخوانیم. همان طور که مارکس معتقد بود گذشته آبستن آینده است. و ما می‌توانیم منتظر قابله‌ای باشیم تا هیولای کهنه به دنیا آورد یا دست به کار شویم و امر نو بیافرینیم.

    1. محمد جوانمرد می گوید

      ممنون از پاسخ شما که در مقام گفت‌و‌گویی انتقادی با متن اصلی قرار دارد؛ هرچند با بیانی نظری‌تر که در متن اصلی به‌دلیل مخاطبان هدف، از چنین بیانی استفاده نشده است. البته ادعای متن این نیست که اندیشیدن به امر فرارونده ناممکن است. ادعا این است که در موقعیت کنونی تخیل چنین امری با محدودیت‌هایی روبه‌روست که آن را ناممکن جلوه می‌دهد. برای تخیل امر غایب باید این محدودیت‌ها را بازشناخت؛ همان‌طور که در متن شما هم ارتباط میان اندیشه‌ی نو(امکان نو) با فرم‌های نویی برای متعیّن کردن این اندیشه به‌خوبی بیان شده است. مسئله همین است که برون‌رفت از نظم موجود، بدون تخیلی فرارونده ناممکن است؛ اما در وضعیت کنونی باید ضعف این تخیل جمعی را پذیرفت و مدام با کلیشه‌ها و فرم‌های پیشینیِ اندیشه در تنش بود، تا بتوان به فرم‌ها و‌ امکاناتی نو دست یافت. باز هم ممنون از نوشته‌ی شما که همان‌طور که خودش هم ادعا می‌کند «جمله‌ های مقاله را بسط» می‌دهد «و امکانی برای دست‌یابی به امر ناممکن ترسیم» می‌کند.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.