زندگی در هرمز خودش یه سفره

یه دوستی ازم می‌پرسید تا حالا چه تصمیمی رو خودت به‌تنهایی برای خودت گرفتی؟ هرچی فکر کردم دیدم همه تصمیمات زندگیم متأثر از جامعه بوده، جز همین گروه کوه و طبیعت‌گردی‌ها.

سال ۹۰ بود که وارد شریف شدم، مهندسی هوافضا. همون لحظه که وارد دانشگاه شدم، فهمیدم دانشگاه اونی نیست که انتظارشو داشتم. همیشه فکر می‌کردم دانشگاه باید تحول عظیمی تو زندگیم ایجاد کنه. فکر می‌کردم قراره با آدم‌های بزرگی آشنا بشم که علاوه بر درس و دانشگاه، کارهای خفن دیگه‌ای هم انجام می‌دن و رو آدم‌های اطرافشون و حتی محیط دانشگاه تأثیر مثبتی می‌ذارن. حس می‌کردم هنوز مثل مدرسه است، حالا با کمی تغییر جزیی. جو دانشگاه، دانشجوها، رفتار استادا، بحث‌های سر کلاس، شیوه تدریس و… هیچ‌کدوم واسم دلچسب نبود.

اون زمان من اصلا حال روحی خوبی تو دانشگاه و خوابگاه نداشتم و به یه بن‌بستی رسیده بودم. همیشه خونواده و مدرسه این طرز تفکرو تو من ایجاد کرده بودن که دانشگاه جای رشد و پیشرفته و من بعد ورودم به دانشگاه اصلا این‌طوری فکر نمی‌کردم و کاملا همه‌چی برام بی‌معنی بود تا اینکه با گروه کوه آشنا شدم و تصمیم گرفتم باهاشون برم کوه. وقتی با بچه‌ها رفتم کوه، یه قسمتی از وجودم دوباره زنده شد. گروه کوه امیدو تو دل من زنده کرد و از اون به بعد تو همه برنامه‌های گروه شرکت می‌کردم و این بین سفرهای یکی دو روزه هم می‌رفتم اما خوب درس نمی‌خوندم، چون انگیزه‌ای نداشتم. نیازی به درس‌خوندن نمی‌دیدم. نتیجه این درس نخوندن‌ها مشروطی‌های پیاپی بود و بعد چهار سال و نیم انصراف دادم.

برگشتم قزوین و حدود ۹ ماه درس خوندم و دانشگاه خواجه نصیر همون رشته هوافضا قبول شدم. ترم دوم داشتم می‌ترکوندم و همه کلاسا رو می‌رفتم، پروژه تحویل می‌دادم و… بهمن اون سال با اتوبوس رفتم هرمز و چندتا دوست پیدا کردم و همزمان با مفهمومی به اسم «هیچهایک» (به فارسی مرامی‌سواری) آشنا شدم. هیچهایک به این معناست که شما کنار جاده وایمیستین و با ماشینی که براتون نگه می‌داره طی می‌کنین که شما رو بدون گرفتن پول به یه مقصدی ببره یا اصلا بدون مقصد سوار می‌شین. گذشت و رسیدیم به تعطیلات عید و با چندتا از دوستام تصمیم گرفتیم بریم جنوب، از بندر عباس و هرمز تا بلوچستان. شروع کردیم به هیچهایک. طی دو هفته سفرمون هزینه هر نفر با احتساب پول قطار تا بندر عباس ۲۸۰ تومن شد و همون‌جا یه در بزرگی روم باز شد: این همه خوش‌گذرونی با این مقدار پول؟ اون حبابی که باید حتما با دانشگاه و شغل خوب به یه جا برسی برام ترکید. برگشتیم تهران و من دیگه دانشگاه نرفتم و تو حال و هوای سفر بودم. اون ترم رو مرخصی تحصیلی گرفتم.

تابستون به دو تا از دوستام (شروین و باربد) که کار نجاری انجام می‌دادن پیوستم و باهم قرار گذاشتیم که ۵ روز کار کنیم و دو روز بریم سفر. ماه‌ها این کارو می‌کردیم اما بعدش کار نجاری‌مون به مشکل برخورد و به پیشنهاد باربد که مقداری وسایل واسه درست‌کردن گردن‌بند و… داشت، تصمیم گرفتیم سفر کنیم و طی این سفر از خزر تا خلیج فارس این وسایلو بفروشیم و خرج سفرمون رو در بیاریم. بعدش طی اتفاقاتی مجبور شدم تنها سفر کنم اما تسلیم نشدم و به سفرهام ادامه دادم. رسیدم به هرمز و پاگیر شدم. دلم می‌خواست یه مدت زندگی تو هرمزو تجربه کنم. برای کسب‌وکار با چند تا از دوستام کافه زدیم و یه مکان توریستی درست کردیم. برای کسایی که هرمز نیومدن باید بگم زندگی تو هرمز، هر چقدر طولانی، خودش یه سفره و پر از حس خوب همون سفرهاس.

توسط مریم اشتهاردی

شاید بپسندید مطالب بیشتر از نویسنده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.