روایتی از دیدار مدال‌آوران المپیادی با رهبر انقلاب

مجری دقیقه نودی

جلسه مطابق برنامه‌ریزی جلو می‌رفت که از میان جمعیت صدایی بلند شد؛ صدایی که معلوم بود سختی‌های مسیر المپیاد را با اعماق وجودش چشیده است. برای صحبت زمان می‌خواست و پشت سرهم ، حق و ناحق، از مشکلات می‌گفت و خیلی گله داشت. اما جواب جمعیت را به شوق آورد. آقا گفتند: «خیلی خوشحالم که شما خودتون رو خالی کردید و اندکی سبک شدید». در ادامه از مقایسه شرایط فعلی کشور با گذشته‌ها و دستاوردها گفتند. اما کلید واژه حرف‌های ایشان امید بود و اینکه ناامیدی بزرگترین آسیب برای نسل جوان است و خیلی حیف است جوانی انسان در ناامیدی بگذرد.

در نگاه اول جلسه عجیب به نظر می‌آمد و ترکیب بچه‌های مدال‌آور المپیاد و مدال‌آوران والیبال دو قطبی ایجاد کرده بود. راستش را بخواهید خیلی دغدغه این را داشتم که مبادا این تلاش‌های بچه‌ها و این حرکت عظیم علمی-فرهنگی آنها در میان والیبالیست‌هایی که رسانه‌ها با آنها بیشتر آشنایی داشتند، گم شود، به خاطر همین بچه‌ها را تشویق می‌کردم در مصاحبه‌ها بیشتر شرکت کنند و با والیبالیست‌ها گرم بگیرند و خودم هم بین آنها رفته بودم و چند کلمه‌ای با دکتر سلطانی‌فر صحبت کردم.

در چهره بچه‌ها دو حس شوق و اضطراب محسوس بود و خودم هم دست کمی از بقیه نداشتم. آخر در کمتر از ۱۲ ساعت سخنران و در کمتر از ۱۰ دقیقه تا شروع رسمی مراسم مجری شده بودم و برای مدیریت شرایط با محافظ کناری‌ام که گوش‌های شکسته‌اش خیلی به چشم می‌آمد، خیلی شوخی می‌کردم، انصافا خیلی آدم مهربانی بود و با من کنار آمده بود. خبرنگارها با بچه‌ها مصاحبه می‌کردند و هرکسی شرح حالش را می‌گفت و منتظر بود.

با صلوات جمع آقا با روی باز وارد شدند و به حضار مانند همیشه لبخندی به معنی سلام و احوال پرسی زدند. قاری شروع به قرائت کرد و حالا نوبت من بود. متنم گزارشی بود از کانون دانش‌پژوهان نخبه و سعی کردم کارهایی را که در چند سال اخیر انجام شده است، بیان کنم؛ کارهایی در راستای عدالت آموزشی و تربیت نیروی انسانی کارآمد برای انقلاب اسلامی. متن که تمام شد، اجازه خواستم که خدمتشان برسم و با رضایت ایشان جلو رفتم و مطابق قولی که قبلا به یکی از دوستان داده بودم، چفیه‌شان را گرفتم و اندکی درباره دعا برای عاقبت به خیری و… صحبتی خصوصی رد و بدل شد. یادم افتاد که از قاری تشکر نکردم و سعی کردم جبران کنم. نفر بعدی را معرفی کردم.

نفردوم صحبت‌هایش را با محوریت بیانیه گام دوم آغاز کرد و درباره نقش نخبگان به عنوان قوه محرکه برای کشور گفت. گفت که به جوان نخبه متعهد و مومن اعتماد نمی‌شود و مسئولین از آنها استفاده نمی‌کنند، جملات آخرش این حس را متبادر می‌کرد که ما در انقلاب بن بست نداریم. ما هستیم و مشکلات در برابر همت ما دوامی ندارند. بعد طبق روال جلو رفت و هدیه‌ای به آقا داد و از ایشان توصیه‌ای درخواست کرد.

در بین سخنرانی‌ها بود که اسفندیار، کاپیتان تیم ملی والیبال از من با ایما و اشاره می‌پرسید که کِی نوبتش می‌شود و معلوم بود از حرف‌های بچه‌های المپیادی کمی خسته شده؛ شیمی و نانو و فیزیک کجا و والیبال کجا؟

نفر سوم از بچه‌های خودمان بود؛ یک شریفی با مدال طلای جهانی فیزیک که در راهروهای دانشکده ریاضی به دنبال اقتصاد است! سلام بقیه بچه‌ها را رساند و شروع کرد به قرائت متنش. معتقد بود برای حل مشکلات کشور باید به جوان‌ها مأموریت واقعی برای تجربه‌اندوزی داد.

نفر بعدی از معدود مادرهای جمع است، نگاهی به متن و نگاهی به فرزند در آغوش پدر دارد. درباره نقش مادر در خانواده و مسائل مربوط به آن و وضع فعلی المپیاد ادبی می‌گوید و در انتها با فرزند و همسر پیش آقا می‌روند و مطابق معمول…

نوبت به قدبلندهای جمع رسید. مربی و کاپیتان از کار بزرگ‌شان گفتند و حماسه‌ای که آفریدند و رفتار ناجوانمردانه میزبان در پخش دیدار آنها به بهانه تحریم.

دوست ناراضی‌مان که اندکی آرام گرفت، یکی از بچه‌ها نوبت خواست و درباره ظلمی که به سربازها می‌شود، صحبت و به خصوصی‌سازی افسار گسیخته و فسادزا هم اشاره کرد.

نوبت به رهبری رسید و اول به خطاب به نخبگان علمی و بعد ورزشی صحبت کردند؛ از شیرینی این جلسه برایشان گفتند. نخ تسبیح صحبت‌هایشان امید بود و اینکه در راه علمی توقف ممنوع است و هرگز نباید ایستاد و چشم به قله با قدرت حرکت کرد.

جلسه به پایان رسید. همه راضی بودند، انگار پاداش زحمات چندساله خود را گرفته‌اند و با تجدید قوا می‌روند که شانه‌هایشان را زیر بار مسئولیت مشکلات این کشور قرار دهند. دید و بازدید با پدر همیشه جذاب است، آن هم پدری اینچنین.

توسط علیرضا کریمی

شاید بپسندید مطالب بیشتر از نویسنده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.