حالا نوبت شماست

سامانه ثبت‌نام در واقع برای این ساخته شده که معامله کنیم در آن؛ عمرمان را با چیزی که اساتید برای ما تدارک دیده‌اند. این وسط شاید ما معمولا فراموش می‌کنیم که ما هم این وسط چیزی به اشتراک گذاشته‌ایم و حقی داریم به گردن استاد. شاید فراموش می‌کنیم که نباید بگذاریم «بقیه هر بلایی که می‌خواهند بر سرمان بیاورند». این شاید بخش مورد علاقه من باشد در میان همه بخش‌هایی که مجموعه‌شان می‌شود «امر به معروف و نهی از منکر». مذهبی و غیر مذهبی هم نمی‌شناسد. مسأله کاملا عقلی‌ست و جهان شمول؛ که آقا فرمان زندگی‌ات را خودت دست بگیر یا فرمان زندگی‌تان را خودتان دست بگیرید، اینطور اجتماعی‌تر است و دوست‌داشتنی‌تر.

من دارم از نوعی بی‌حالی اجتماعی گله می‌کنم. اینجا کسی حال ندارد دنبال حق خود باشد وگرنه انصافا چه کسی بدش می‌آید که اوضاع بر وفق مرادش باشد؛ «نه آقا! من دوست دارم سر کلاس از حجم افتضاحی درس و تدریس استاد به ستوه بیایم، چیزی که مرا نکشد قوی‌ترم می‌کند». نه عزیز! اینطور نیست که دوست نداشته باشیم، فقط حالش را نداریم وگرنه چه کسی جلوی‌مان را می‌گیرد اگر بخواهیم به فلان استاد بگوییم استاد بد درس می‌دهی، خسته‌ام می‌کنی، حوصله‌ام را سر می‌بری، وقتم را حرام می‌کنی. من آمده بودم تا وقتم را در اختیارت بگذارم تا فلان مبحث را یاد بگیرم، نه اینکه حالم را از آن مبحث و همه مباحث قبل و بعدش به هم بزنی.

«نه آقا! می‌آیند می‌گیرند می‌برند ما را آن‌جا که عرب نی می‌انداخت و اخراج‌مان می‌کنند و افسردگی و اعتیاد و دست آخر هم کارتن خوابی. این کارتن خوابی خیلی بد است.»

اینجا می‌خواهم بعد از این‌همه مقدمه از یک تجربه شخصی بگویم؛ تجربه‌ام در ترم پیش بعد از اینکه درس مورد علاقه‌ام به لطف استاد هر جلسه بیشتر در نظرم منفور می‌شد و من هم چون حضور و غیاب در کار بود، مجبور بودم هر جلسه سر کلاس بروم و این عمل غیر انسانی را دنبال کنم. استادی داشت این کار را می‌کرد که مراتب علمی‌اش همه را متحیر می‌کند و این وسط خب چه کسی جرئت اعتراض به این دانشمند برجسته را که شاید کمی استاد بدی باشد دارد؟ هیچکس. همه بچه‌ها سر کلاس طوری رفتار می‌کردند که استاد مطمئن می‌شد درس دادنش هیچ نقصی ندارد ولی مثل همیشه پشت سرش مجالس لعن و نفرین مفصلی بر پا بود.

ترم تمام شد و ما هم به زور درس را پاس کردیم. تکلیف عمری که سر این کلاس حرام کردم چه می‌شود؟ تا کی قرار است این وضع ادامه پیدا کند؟ اگر استاد واقعا نداند که بد درس می‌دهد تکلیف چیست؟ گیریم هم بداند، اگر نداند مشکل کجاست و بخواهد اصلاحش کند ولی این را نداند چه؟

خلاصه اینطور شد که از ترس جان و مال و آبرویم و برای اینکه نمی‌خواستم آینده تحصیلی‌ای که مادرم با کلی ذوق برایم پیش خودش ترسیم کرده بود لگد مال شود، یک ایمیل فیک ساختم و متنی نوشتم به شدت طولانی و خیلی هم تند، البته با رعایت احترام. هر مشکل و هر راهکاری را که به ذهنم می‌رسید نوشتم. شاید یک روز تمام از من وقت گرفت. کلی با رفقا مشورت کردم که چه کار کنم، یکی گفت اولش را جذاب شروع کن که اصلا ترغیب شود بخواند یا کلا حجمش را یک دهم کن، قطعا این‌همه وقت نمی‌گذارد و این متن بلند را نمی‌خواند. خلاصه با کلی ضرب و زور و های‌لایت کردن بعضی نکات و دسته‌بندی مطالب و جذاب تمام کردن هر بخش به قصد اینکه از هر بخش به بخش بعدی برود، ایمیل را ارسال کردم. ساعت سه شب بود. ایمیل فیک عزیزم را هم همان موقع با گوشی همگام‌سازی کردم تا اگر استاد جواب داد، سریعا خوشحالی کنم و در هوا چرخی بزنم و رفقا را با خبر کنم و برای انتقاد کردن از بقیه اساتید روحیه بگیرم و باز هم وقت بگذارم؛ از غول مرحله آخر شروع کرده بودم. البته که خیلی امیدی به جواب گرفتن نداشتم.

چون دیر خوابیده بودم صبح هم دیر بیدار شدم؛ حدود ساعت یازده. بلافاصله بعد از اینکه چشم باز کردم گوشی را برداشتم و با همان چشم‌های نیم باز به کرکره اعلاناتم خیره شدم.

«از نظرات صادقانه و سازنده شما صمیمانه سپاسگزارم».

چقدر جذاب بود این لحظه. همه کدورتی که در دلم بود از بین رفت. چند برابر بیشتر از حد مورد انتظارم خوشحالی کردم. همه رفقا را مطلع کردم. همه با هم مراتب تعجب و شادی را طی کردیم و انگیزه گرفتیم برای ادامه این‌ کار. تقریبا همه چیزی را که باید می‌گفتم گفتم. امیدوارم هر ترم کمتر تنبلی کنیم و بیشتر به خودمون و بلایی که بقیه سر ما می‌آورند توجه کنیم.

پ.ن: وقت نوشتن این متن، برای خودم خیلی دردناک بود اینکه انقدر از اساتید فاصله داریم که چنین چیز بدیهی‌ای برایمان فتح الفتوح محسوب می‌شود ولی متأسفانه فعلا واقعیت همین است.

شاید بپسندید مطالب بیشتر از نویسنده

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.